مىكرد . چون به صفت حلم رسيد عهد كرد كه بقيهء عمر را به [ آن ] طريق گذراند و بدان عهد چنان قيام نمود كه هرچند كسى او را [ به ] جنگ و ستم در آن باب امتحان كردى او در مقابله متاع حلم و مردمى به ميدان « 1 » آوردى
و در آن زمان زنى بود مسلمه نام ، به خوبى مشهور زمان و يگانهء دوران چنانكه شاعر گويد :
بيت
نهال قدش سرو بستان خوبى * شكفته جمالش گلستان خوبى
نبوده به خوبى چو او گلعذارى * ز سر تا قدم جمله در آنِ خوبى
در حسب و نسب چنان بود كه هركس قدم جرأت به ميدان مشاهدت او نتوانستى نهاد و در بسيارى جاه و اسباب دنيوى خبر از گنج قارون مىداد .
روزى سليم در محلّهء او بر سر كويى تنها نشسته بود و با خود آهسته بحث سبق مىكرد . اطفال آن گذر او را بستهء سلسلهء جنون پنداشتند و به او مطايبهكنان نقوش تمسخر بر صفحهء حالش نگاشتند . چنانكه او را هرجا كه مىديدند از روى هزل و مذاق پيرامن او مىگرديدند [ 40 ب ] و او به عبارت خوب [ راحت ] خود را ازيشان درخواست مىكرد .
تا آنكه نوبتى سليم به مدرسه مىرفت . گذرش بر در خانهء مسلمه افتاد . مسلمه را ديد با جمع كنيزكان در پيش منظر ايستاده چنانكه حوران بر قصور بهشت . عنان اختيار از دست داده محو جمال گشت و گفت :
بيت
باورم نايد كه مىخوانندش از خيل بشر * زان كه اين حسن و لطافت حدّ آب و خاك نيست
مسلمه تبسمكنان گفت اى جوان چه نگاه مىكنى .
سليم « 2 » گفت مشاهدهء صنع إله مىكنم .
هامش
( 1 ) . اصل : ميزان ، به قرينهء جنگ ميدان مناسبتر است .
( 2 ) . اصل : مسلم .