تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 123

مساهمون:

ص١٢٣
و بسيار ناخلفان قدم در بساط بىادبى نهاده‌اند و جان شيرين را بر باد داده‌اند . مثل آن گرگ كه در خدمت شير بىادبى كرد و كشته شد . ابن تراب سؤال فرمود كه قصهء شير و گرگ چگونه بوده است . خواجه عقيل الدين گفت :

حكايت [ شير و گرگ ]

در كتب حكما مسطور است كه وقتى در مرغزارى بانزهت كه نسيم عنبر شميم ، گلشن جان را تازه كردى و لطافت هواى روح‌فزايش مرغ دل را در قفس سينه به پرواز آوردى ، شير خونريزى مسكن داشت . بيت
چنان شيرى كه چون در بيشهء خود مىخراميدى * ز بيم پنجه‌اش گاو زمين بر خويش لرزيدى
گرگ و روباهى در ملازمت او مىبودند [ 38 الف ] و از بقيهء شكار او قوت لايموت ساخته به شكر نعمت او اقدام مىنمودند . روزى شير صيدى را به گرگ اشاره كرده كه قسمت نماى . گرگ آن را به سه قسم راست كرد : يكى را پيش شير نهاد . يك قسم ديگر پيش روباه گذاشت و يك قسم خود تصرّف نمود . شير از غايت غضب چنان پنجه بر گرگ زد كه سرش در پيش پا افتاده ، به روباه فرمود كه تو قسمت كن . روباه در دويده همه را جمع ساخت و پيش شير نهاده به ادب تمام از دور بر سر قدم استاد . شير ازو پرسيد كه اين ادب از كه آموختى . گفت از سر گرگ . فايدهء اين مثل آن است كه البته جانب ادب را رعايت كند . چون ابن تراب قصهء گرگ و شير را بشنيد بر خواجه عقيل الدين آفرين كرده متوجّه منزل سيم شدند .