خواجه عقيل الدين گفت :
حكايت [ ابراهيم ادهم و وزير ]
آوردهاند كه حضرت سلطان ابراهيم ادهم در محلى كه لواى شهريارى برافراشت و تاج و تخت را به وجود شريف خود سرافراز ساخت ،
بيت
برافراشتى چتر شاهنشهى * سراسر جهان بود از غم تهى
جهان زو چنان بود آراسته * كه گويى جنان بود پيراسته
نرفتى ز ملكش دلآزرده كس * كمال عدالت همين است [ و ] بس
روزى وزيرش او را ضيافت كرد و تحف و هداياى لايقه به خدمت سلطان آورد .
چون شب شد و چراغ درآوردند سلطان را ناگاه نظر بر طاق خانه افتاد . ديد كه مصحف به روى رحل نهاده . وزير را گفت من امشب خواب و راحت بر خود حرام مىدانم .
وزير گفت سبب چيست .
سلطان گفت كلام الله درين خانه است ، پاى دراز كردن شرط ادب نيست .
وزير گفت مصحف را بيرون بريم .
سلطان گفت نشايد كه من به جايى روم و كلام مجيد [ 37 ب ] بيرون برند .
وزير گفت شما به خانهء ديگر تشريف بريد .
گفت آن نيز نشايد كه من به آنجا « 1 » روم كه مصحف درين خانه است .
وزير گفت پس چه چيز به خاطر مىرسد .
سلطان گفت مناسب آن است كه امشب احيا كنم ، و بدان كه گفت قيام نمود و خداى - تبارك و تعالى - بدان ادب در زمان او را كاشف اسرار گردانيد .
بيت
ادب موجب دولت سرمد است * سعادت ، ادب شيوه را بىحد است
هامش
( 1 ) . اصل : از آنجا .