وى را به خدمت حضرت شيخ اسماعيل سيسى مىبرد و جذبهء شيخ ، خواجه تاج را مىربايد كه حب دنيا و ما فيها از دلش بيرون مىرود و ابريشمها را به رسم هديه پيشكش مىنمايد . شيخ مىفرمايد كه اين جيفهء تو مركب است از حلال و حرام ، اگر مىتوانى حلالش را از حرام جدا كن ، حلالش را در راه خدا صرف كن و حرامش را به صاحبانش برسان . اگر قدرت اينها را ندارى از اين خانقاه بيرون كن . آن بزرگوار همهء ابريشمها را در بيرون خانقاه آتش زده همه را پاك مىسوزد كه خوش گفتهاند :
عشقى كه رفته رفته جنون آورد چه سود * ديوانه گشتن از نگه اولين خوش است
بعد از آن ترك و تجريد اختيار مىنمايد و مدتها در خدمت شيخ به رياضات و مجاهدات و صيام يوم و قيام ليل اشتغال مىنمايد و گوى مجاهدت از اقران و امثال ربوده وى را فتوحات عالى ميسر مىشود . آخرالامر كارش به جائى رسيد كه از يك دعاى وى خواجه على شاه گيلانى به مرتبهء وزارت و صدارت رسيد .
بعد از وفات ، آن جناب در محلهء مهادمهين در كنار عمارت [ خواجه على ] شاه مدفون شده .
مولانا پير خاركن و مولانا كوچك ابدال رومى و مولانا صدر قلندر و مولانا پير زنجيرى هر چهار تن در محلهء مهاد مهين آسودهاند .
مولانا سلطان حسين « 1 » :
كسب آن جناب سبزىفروشى بوده . از جملهء اولياى تبريز شمرده مىشود و از آن جناب خرق عادات بىنهايت ظاهر شده . روزى كه لشكر روميه داخل تبريز مىشدند به جميع مريدان و ياران ابرام نمود كه زود از شهر بيرون رويد . همه را به راه انداخته اما خودش نمىرود . عرض مىنمايند كه خودتان چرا تشريف نمىآوريد ؟ حالا لشكر مخالف مىرسد . مىفرمايد كه شما برويد كه من مأذون به رفتن نيستم بلكه اول كسى كه به درجهء شهادت خواهد رسيد من خواهم بود . همان روز لشكر روميه غلبه كرده اول كسى كه به قتل مىرسد وى بوده است . در اندرون شتربان پشت مسجد حسين پادشاه دفنش مىنمايند .
هامش
( 1 ) . روضة الاطهار ، ص 85 .