مدح « 1 » تخلص « 2 » اين كتاب « 3 » ملك الوزراء شرف الملك « 4 » ضاعف جلاله
پس چون اين داستان دينى از پردهء تازى و حجب حجازى بحنجره عجم « 5 » نقل افتاد ، و بقلائد عبارت و پيرايهء ديانت مشرف ، در سلك نثر ترجمه كرده شد ، در غور اين تفكر « 6 » خاطر غواصى « 7 » مىكرده كه اين نو باوهء غريب و فتح نامه ظريف مخلّص بكدام « 8 » صدر را شايد ، تا اقبال بنده را رهنموئى كرد « 9 » ، و اين سعادت روى داد « 10 » ، ( و ) با خود گفتم : اى على از مواضى « 11 » ايّام و سوالف اعوام مدّتى شد تا در ظلّ « 12 » رعايت و كنف حياطت « 13 » خداوند « 14 » مولى الأنام ، صدر جهان ، ( و ) دستور صاحبقران ، شرف الملك رضى الدولة و الدين « 15 » ، جلال الوزراء ، صاحب السّيف و القلم ، نوّر اللّه مضجعه و طيّب ثراه ، بنا ساختهء ، اين مطيبه « 16 » نفس خود را بقضم « 17 » و شعر كرم او « 18 » ترتيب دادهء ، و حقوق نعمت او و اولاد او دام علوّهم و رحم آباءهم در گردن « 19 » لازم است ، اين فتح نامه كه از صواب دينى و فضول « 20 » دنياوى است ، كه محققان عالم و پادشاهان زياده كرم بدان مباهات نمايند و همگنان را بر تصديق اعتقاد اهل عرب و اتحاد بخلوص « 21 » اصحاب ادب و ترقى بكمال باشد ، و اين دولت « 22 » را كه از شهامت و صولت « 23 » اهل عرب و شام بود ، هم بدين (
f 8 a
) خاندان معظّم كه حسب و نسب عرباند ،
هامش
( 1 ) ب : شرح
( 2 ) س م : تخليص
( 3 ) ب افزايد : مستطاب
( 4 ) ب پ س ك ندارد : اشرف الملك
( 5 ) ب س : بپرده فارسى ؛ ك : از پرده بحجر عجم ؛ م : بحجره
( 6 ) ب پ س : نقل ؛ ك : فضل
( 7 ) اين قراءة ك است ؛ م : عوامى ؛ ب : خاطر مىكرد
( 8 ) م : نكردهام
( 9 ) ب : گردد ؛ س : گيرد
( 10 ) ب س : دهد
( 11 ) پ : موازى ؛ م : مواخى
( 12 ) ب س ك : طلب
( 13 ) م : حفاظت
( 14 ) م ندارد : خداوند
( 15 ) ب س : شرف الملك و الملوك و سيف الدولة و الدين ؛ پ : شرف الملة
( 16 ) ب س ك : مطلبه ، و اين نيز درست است
( 17 ) ب : عصم ؛ پ : فهم ؛ ك : قصم
( 18 ) پ ندارد :
او
( 19 ) ب افزايد : ما
( 20 ) پ : فصول
( 21 ) ب س : تحقيق اعتقاد
( 22 ) ب پ س ك : فتحنامه
( 23 ) ب پ س : صوامت ؛ م : صوالت