الرحمن الرحيمى بر پارچهى سبز نوشته به بازويش ببندند . هر صبح با انگشت ميانى دست چپ خال يا نشانى از دودهء اجاق وسط پيشانيش بگذارند ، و در آخر اگر كودك به هر علت كار از كارش گذشته از حياتش قطع اميد شده اما جان نميداد بايد مادرش پستانش را به كف پاهايش بمالد ، در اين نظر كه شيرم را حلالت كردم نميخواهد خودت را زير دين من حساب بكنى . و اين عقيده كه با اين كار راحت مىشود .
راه افتادن طفل
معمول بود كه دختر در پنج ماهگى بايد بنشيند و چون او را مينشاندند دست به پشتش زده ميگفتند ( دختر پنج ماه و پنجه ) يعنى اينكه دختر بايد پاى نشيمن داشته خانهنشين باشد و پسر در نه ماهگى راه ميافتاد و زير بغلش را گرفته ميگفتند ( پسر نه ماه و نازى ) و اين قرب و منزلت پسر را مىرساند و چون كودكى در راه افتادن تأخير مينمود ، در ديزى گلى « 264 » گوشت بار كرده كف رويش را با جرم پشت ديزى گرفته به سر زانوهايش ميماليدند . پوست خيك به مچ پاهايش ميبستند . سم آهو را در آبى كه پاهايش را با آن شسته بودند خيس كرده جلو باد ميآويختند !
هامش
( 264 ) . سفالى .