تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 117

مساهمون:

ص١١٧
بجاى حوله‌اش به كار ميرفت و جارو چزّه ( جاروفراشى ) « 91 » اى به عقبش كه بجاى خلال ميآمد و چون آب دست ريخته ميشد و مهمان دست و دهان خود را آب ميگرفت سلمانى با يك حركت جلوش را به طرف او پيش ميداد يعنى حوله تعارف مينمود و چون دست و دهان خشك ميشد چرخيده پشت ميكرد و عقب خود را بطرفش پرت ميكرد و جارو را به صورتش ميزد كه يعنى خلال حاضر است !

داروهاى دندان و معالجات آن

اگر دندانى كند ميشد ميگفتند اين مقدمه دندان درد است كه بايد آن را با آب نمك غليظ شستشو نمايند ، يا كباب گرم بگذارند ، يا ساقه‌ى خرفه بجوند . اگر دندانى پيله ميكرد لعاب كتيرا ، نشاسته ، آب گرم دمادم در دهان ميگرفتند و از بيرون دستمال آب داغ ميانداختند . براى سفيد شدن دندان و خوشبو شدن دهان با پوست انار سائيده ، يا مازو ، يا مورد ، يا زاك سياه ، يا صمغ مسواك ميكردند ، به اين صورت كه ، انگشت بآب‌تر كرده به هر يك از آنها كه خواسته كوبيده و از الك گذرانده بودند زده بدندان ميكشيدند . اگر دندان درد از سردى بود ميگفتند كه بايد فلفل يا زنجبيل سائيده بر آن گذارند ، يا عسل و فلفل بمالند . اگر از گرمى بود ميگفتند بايد سركه و گلاب و كافور و ترياك بمالند . اگر از باد بود بايد باديان و زيره را جوشانده نيمگرم پاى دندان بگيرند ، يا باديان جوشانده با نبات بخورند ، كه اين ( باد ) « 92 » دندانى كه درد شديد عارض مينمود بسيار در اذهان بود و غالبا هر نوع درد دندان را از باد ميدانستند كه بايد آن را با دعا بادبندى نمايند ، مخصوصا كه سابقه‌اى به اين اسم يعنى باد دندان در گلستان سعدى هم آمده بود :
هامش
به غذا دست خود را بشويند و ثواب داشت كه ته ظرف غذاى خود را انگشت كرده و انگشتان خود را بليسند « شايد هم انگشت كردن ته ظرف غذا براى آن بوده كه بيش از اندازه‌ى شكمشان غذا نكشند و اسراف ننمايند » . ( 91 ) . نوعى بوته‌ى بيابانى كه براى سوخت به كار ميرفت و از آن جارو ميبستند . ( 92 ) . امراض از پنج نوع عارض ميگرديد : اول : خون ، يعنى غلبه و فشار و زيادى آن . دوم صفرا كه گرمى يعنى حرارت و خشكى در بدن وجود آمده بود . سوم بلغم كه آب و رطوبت بدن زياد شده بود . چهارم سودا كه خشكى و سردى غالب گشته بود ، و پنجم باد كه امروزه باسم اعصاب شناخته شده است و هر كس ميتوانست درد خود را به آن منتسب ساخته و راه گريز براى نفهمى طبيب بود كه چون چيزى از مرض سر درنميآورد ميگفت باد مىباشد ، چنانچه امروزه از اعصاب ميگويند .