« داستان تولد كيخسرو و پادشاهى او »
قبلا گفتيم كه افراسياب براى اينكه به نفرت خود از سياوش و پسرش كه در شكم فرنگيس بود پايان دهد دستور داد فرنگيس را مجازات كنند تا فرزندش را سقط كند ولى پيران ويسه فورا از اين اقدام آگاه شد و نزد افراسياب رفته و شفاعت فرنگيس و نوزاد شكم او را كرد و گفت سياوش را كه بيگناه كشتى دخترت را هم ميخواهى بكشى ؟ او را به من بسپار و پس از آوردن كودكش آن كودك را به تو تسليم ميكنم تا هرچه خواهى بكن . فرنگيس چند ماه پس از آن كودكى آورد و بنا به وصيت سياوش او را كيخسرو ناميد . ولى افراسياب هرگز موفق به كشتن او نشد .
مشيت پروردگار بر اين بود كه كيخسرو زنده بماند تا قاتلين پدرش را مجازات كند و به همين سبب محبت كيخسرو بر دل پيران افتاد و پيران ويسه از زيبائى كيخسرو براى افراسياب تعريف كرد و شاه را از كشتن كيخسرو منع نمود . افراسياب نيز كه پس از مدتى از كردهء خويش نسبت به سياوش پشيمان شده بود دلش به فرنگيس و كودك زيبايش سوخت و دستور داد كه كيخسرو را به كوهستانى ببرند و به شبانى بسپارند تا او را بزرگ كند . او تاكيد كرد كه نبايد كيخسرو از سرگذشت پدرش آگاه شود و نداند كه خود كيست :
بيامد دمان پهلوان سپاه * پر از ترس و اميد نزديك شاه