تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 535

مساهمون:

ص٥٣٥

خطابه عرض مىشود

الساعه ، خامه به دست گرفته به نام يزدان پاك شروع به جلد سيم سياحتنامهء ابراهيم بيگ خواستم بنمايم ، ولى حواس نه چنان پريشان است كه بتوان دو كلمه مطلب مهم ادا نمود ؛ نمىدانم شالودهء مطالب از چه ممر برداشته و چگونه بيان شود . خامه خشكيده و بنان سوخت . چه نويسد ؟ كه چيزى نانوشته نمانده ؛ و چه بگويد ؟ كه گفتنىها را همه گفته ؛ كنايه همه تمام شده ، رمز به آخر رسيده ، تصريح واضح گشته ، چيزى ، چيزى باقى نمانده است . محرر نيستم كه تاريخ نويسم و احوال سلف را به قلم آرم . شاعر نيستم كه اشعار انشاد كنم و قافيه پردازم . نطاق نيستم كه سخن‌سازى كنم . عالم نيستم كه از هفت طبقهء آسمان و كون و مكان دليل بياورم . منجم نيستم كه گردش افلاك را پايهء سخن خود سازم . به مدرسهء ديپلوماتى نرفته‌ام كه از حقوق دول و حقوق ملل به خرج دهم . طوطىوار آن‌چه ياد گرفته بودم بيان كردم و هرچه در انبان داشتم همه را به خرج دادم . غلط يا صحيح از خود شعربافى و شعرسازى هم كردم . مضحك شدم ، خروس گشتم ، بانگ زدم فرياد كشيدم ، عمامه بر سر نهاده اذان دادم ، « اليقظة خيرة من النوم » گفتم و به آواز بلند فرياد كشيدم : « اى بىخبران ز خواب غفلت بجهيد ! » حمامى شدم ، بوق حمام دميده گفتم : « اى خفتگان غفلت ، حمام باز شد بيدار شويد ، سر و كله صفا دهيد و كسالت را از خود دور نماييد ! غسل توبه نماييد كه من‌بعد ظلم نكنيد و مظلوم نشويد و ترك طاعت ننماييد ! » آوازم در حنجره گره‌گير شد و