پيرى رسيد دور جوانى گذشت هيچ * غفلت نشد كم از دل آلود روزگار
تاج غرور بر سر و در بر قباى ناز * دامن كشان بجيفهء دنيا در افتخار
بار امل به گردن و كار عمل خراب * بيچاره آدمى كه گرفتار كار و بار
هنگام رفتن است كجايند همرهان * تا بعد زين قرار گزينم نه بر ديار
مرگ برادران همه ديديم و دوستان * وين نفس شوخ چشم نمىكرد اعتبار
پيران كهنه سال و جوانان ماهرو * بگذاشتند حسرت گيتى بيادگار
برخيز تا به خاك عزيزان گذر كنيم * زان پيشتر كه ديده شود خاك رهگذار
بسيار چون من و تو بيايند و بگذرند * بر خاك ديگران كه نه بينند زان غبار
باغ اميد سبز شد آخر گلى بچين * مشكن درخت عمر كه شاخيست ميوه دار
و له در مناجات
روزى به زير خاك تن ما نهان شود * و انها كه كردهايم يكايك عيان شود
يا رب بفضل خويش ببخشاى بنده را * آن دم كه عازم سفر آن جهان شود
بيچاره آدمى كه اگر خود هزار سال * مهلت بيابد از اجل و كامران شود
هم عاقبت چو نوبت رفتن به او رسد * با صد هزار حسرت ازين جا روان شود
در ورطهء هلاك فتد كشتىء وجود * تن از عمل بماند و بى بادبان شود
آمد شد ملائك در وقت قبض روح * چون بنگريم ديدهء ما خونفشان شود
باشد كه در كشيدن آن جام خوشگوار * شيرينى شهادت ما در دهان شود
يا رب مدد ببخش كه ما را در آن زمان * قول زبان موافق صدق جنان شود
ايمان ما ز غارت شيطان نگاهدار * مرغ از قفس برآيد و بر آشيان شود
عبد القادر بدايونى در تاريخ خود اين ابيات را درج كرده است :
1
چه خوش است آنكه از خود روم و تو حال پرسى * به تو شرح حال گويم به زبان بى زبانى