تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
و عبّاد بود و در ورع و تقوى تمام ؛ و در تجريد و تفريد كمالى داشت و در معاملات و ادب بىنظير [ بود ] چنان كه مشايخ او را « مؤدب اولياء » خوانده‌اند ؛ و كشته نفس و مبارك نفس بود ؛ و با محمّد حكيم صحبت داشته بود و از ياران خضرويه بود و در بلخ مىبود ؛ و او را در رياضات و آداب تصنيف است ؛ و مريدان را از سفر منع كرد [ ى ] و گفتى : « كليد همه بركتى صبر است در موضع ارادت ، تا آن‌گه كه ارادت تو را درست گردد . چون ارادت درست شد ، اوّل بركتها بر تو گشاده گشت » . نقل است كه عمرى در آرزوى خضر بود و هر روز به گورستان رفتى و بازآمدى و در رفتن و بازآمدن يك جزوى قرآن خواندى . يك روز چون از دروازه بيرون شد ، پيرى نورانى پيش آمد و سلام كرد . جواب داد . گفت : « صحبت خواهى ؟ » . گفت : « خواهم » . پير با او روان شد تا گورستان و در راه سخن با او مىگفت و همچنان سخن - گوى مىآمد تا به دروازه رسيد . چون بازخواست گرديد ، گفت : « عمرى مىخواستى تا مرا بينى . من خضرم . امروز كه با من صحبت داشتى ؛ از خواندن يك جزو قرآن محروم ماندى . جايى كه صحبت خضر چنين است . صحبت ديگران چون خواهد بود ؟ تا بدانى كه عزلت و تجريد و تنهايى بر همهء كارها شرف دارد » . نقل است كه فرزندى به دبيرستان فرستاد . يك روز او را ديد لرزان و رويش زردشده . گفت : « تو را چه بوده است ؟ » . گفت : « استاد آيتى به من آموخته است كه حق - تعالى - مىفرمايد :
يَوْماً يَجْعَلُ الْوِلْدانَ شِيباً
- يعنى آن روز كه كودكان را پير گرداند - از بيم اين آيت چنان شدم » . پس كودك بيمار شد و هم در آن وفات كرد . پدرش خاك بر سر كرد و مىگريست و مىگفت : « اى ابو بكر ! فرزند تو چنين شد كه به يك آيت كه بشنيد ، جان بداد ، و تو چندين سال خواندى و ختم كردى و در تو اثر نمىكند ! » . نقل است كه يكى به زيارت او آمد . چون بازمىگشت ، از وى وصيّتى خواست ، گفت : « خير دنيا و آخرت در
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 103 | فريد الدين العطار النيسابوري / رينولد آلين نيكلسون