تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 122

مساهمون:

ص١٢٢
نفس دشمن روز ميدان قتال * مىگريزد سر به زير و خسته حال
جز ولى حق بميدان نبرد * كس نماند چون نشيند دود و گرد
عقل گويد نيست در اين كارزار * مرد و تيغى جز على و ذو الفقار
مرحبا ذاكر كه جز حق هر چه بود * كشت و بيرون كرد از ارض شهود
با پيمبر حيدر كرار ماند * حسن ماند و عشق ماند و يار ماند
حسن با عشق است در معنى يكى * دانى از سرّ حقيقت اندكى
در حقيقت غير يك حق هيچ نيست * جز وجود و بود مطلق هيچ نيست
مست گشتم رفت راه از دست باز * نامه را در پيچ كآمد دلنواز

جذبه

پيكش آمد داد مجنون را خبر * پيكش اين كه دل شود زير و زبر
ذرّه‌اى بر جا نماند امتياز * تا حقيقت باز دانى از مجاز
هر دم از خود ميشوم بيگانه‌تر * و از هواى طرّه‌اش ديوانه‌تر
تا چه جايى كو رسد مخمور و مست * خاصه كآيد زلف مشكينش بدست
گويد آن حرفم كه دل داند به گوش * رفته يا مانده است بنگر عقل و هوش
آنكه بود صحبت از بدر و احد * من ندانم گر تو دانى گو چه شد
يعنى ار دانى صفى را گو كجاست * ذرّه‌هاى هستيش معدوم ولاست
گر تو او را ميشناسى اندكى * گو حديث از لعل خاموشش يكى
من يكى گفتم ز خود مردم دو بار * باز گويد حرفى از من بر لب آر
يعنى از دل بردنم نايد بسير * پيش لعلم دمبدم گويد بمير
گو سخنها از لبم در مردگى * زنده گردى بعد از اين دلبردگى
پيش لعلم مردنت در واردات * هست هر نوبت حيات اندر حيات
من نميرم ذات من پاينده است * مرده‌اى من بر حياتم زنده است
آنچه ميگفتى كنون گو از لبم * صبح شد لب بند ز اسرار شبم
سرّ شب گو باش اندر پرده باز * كن حقيقت را نهان اندر مجاز
گو حديث از احمد و اصحاب عزم * وز على و ذو الفقار و روز رزم
آن نبود الا بشارت از خدا * تا بيارامد از آن قلب شما
يعنى از كيد عدو ايمن شويد * فارغ از انديشهء دشمن شويد
نيست يارى جز ز نزد كردگار * كوست غالب بر امور و راستكار
تا از ايشان برد و سازد نگون * پاره‌اى را يعنى از كفار دون
باژگون گردند پس بىبهره‌گان * باژگون يعنى ز عقل و قلب و جان
نيست چيزى بر تو ز ايشان در حساب * گر بر آنها توبه خواهد يا عذاب
بر رسول اعنى كه جز تبليغ نيست * تا مطيع و عاصى از تبليغ كيست
اين گره بر ترك فرمان جازمند * در حقوق خلق و خالق عالمند
پس اگر در قتل و اسر آيند فاش * تو ز قتل و اسرشان غمگين مباش
هست از حق آنچه در ارض و سماست * بخشد و گيرد بجرم آن را كه خواست
اوست بر خلقش غفور و مهربان * رحمتش سابق ز ايجاد جهان
ليك ترك جزء بر خير كلست * نفى خار از بهر تنظيم گلست
گر كه دندان كرمش افتد كند نيست * ور نه اعضا را فراغ از درد نيست
سالم ار خواهى تمام اعضاى تن * چاره كن دندان موذى را بكن
ور نه عاجز مانى از درد و الم * كرده‌اى بر جملهء اعضا ستم
اين بود بر قتل كافر يك دليل * ما بقى را جمله ميدان زين قبيل

[ سوره آل‌عمران ( 3 ) : آيات 130 تا 132 ]

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَأْكُلُوا الرِّبَوا أَضْعافاً مُضاعَفَةً وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ ( 130 ) وَ اتَّقُوا النَّارَ الَّتِي أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ ( 131 ) وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ ( 132 ) اى آن كسانى كه ايمان آورديد مخوريد ربا را زيادتيهاى بر هم افزوده شده و بترسيد از خدا باشد كه شما رستگار شويد ( 130 ) و بترسيد از آتشى كه مهيا كرده شده براى كافران ( 131 ) و فرمان بريد خدا و رسول را باشد كه شما رحمت كرده شويد ( 132 )

در بيان قباحت ربا

اى گروه مؤمنان اكل ربا * بر دو چندان نيست جايز بر شما
چيست اضعاف مضاعف كو فزود * نفع اندر نفع و سود اندر بسود
چون كه مدت منقضى گردد تمام * فرع شد بر اصل زايد بيكلام
باز فرعى مىشود افزون به فرع * وين حرام اندر حرام آمد بشرع
داند او خود وجه اين تحريم را * كه نموده خلق زرّ و سيم را
ليك چندين وجه در وى گشته ذكر * هم تو يا بى گر كنى يك لحظه فكر
اول آنكه راه بيع از هر گذر * تنگ گردد بر خلايق در اثر
و اين خلاف نظم ملكست و معاش * يافت ره در دين و دنيا اغتشاش
ديگر آن كز سودها برنا و پير * زرد گردد خلق مسكين و فقير
ديگر افزايد قساوتها بدل * شرك زاد ار شد قساوت متصل
عدل بر ظلم و ستم گردد بدل * منعكس بر ضد شود علم و عمل
چون مروت رفت و انصاف از ميان * مرد شيطانى شود ظالم نشان
زانكه آدم زاده بر انصاف زاد * وان بليس از حقد و از احجاف زاد
پس رباخوار آدمى نى ديگر است * صد هزاران ره ز حيوان كمتر است
خواند او را مار و عقرب گر كسى * مظلمهء آنها بر او باشد بسى
زانكه كرده ظلم بر افعى و مار * مار از او نالد به حق روز شمار
كاين رباخوار دنى را در عمل * بر من استيزه رو ميزد مثل
من نخوردم در حيات الا كه خاك * خون مردم بد نه رزقم در مغاك
بود نادر گر زدم نيشى بكس * آن هم از امر تو بود اى دادرس
كى بدون امر حق جنبد رگى * يا هراسد آهوى لنگ از سگى
پس بود بىشك رباخوار خسيس * جامع اخلاق بد همچون بليس
زانكه باشد ظلم اصل خوى بد * ما بقى فرعند او را در سند
پس بپرهيزيد از نارى كه آن * شد مهيا باز بهر كافران
از خدا و مصطفى در دعوتش * پيروى گيريد بهر رحمتش