تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير شريف لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 535

مساهمون:

ص٥٣٥
قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّي حَقًّا وَ قَدْ أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ وَ جاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطانُ بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِما يَشاءُ إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ( 100 ) رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ ( 101 ) و چون اثر قحط و غلا به زمين كنعان نيز رسيده در آن وقت حضرت يعقوب با اولاد خود در باديه بودند و بعد مسافت ميانهء ايشان و يوسف هيجده روز راه بود و در آن باديه مقل بسيار بود پس اولاد يعقوب غير بنيامين شتران را مقل بار كرده روبراه آوردند
وَ جاءَ
و آمدند
إِخْوَةُ يُوسُفَ
برادران يوسف بمصر
فَدَخَلُوا عَلَيْهِ
پس در آمدند بر يوسف
فَعَرَفَهُمْ
پس بشناخت يوسف ايشان را
وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ
و بودند ايشان مر يوسف را ناشناسندگان به جهت طول عهد و مفارقت از يوسف در سن خوردسالى و به جهت هيبت و جلالت يوسف درين وقت يوسف بايشان گفت كه : به من چنين رسيده كه شما جاسوسيد ايشان گفتند : معاذ اللَّه ما فرزندان پيغمبر خدائيم و اسم پدر ما يعقوبست و اولاد پيغمبر جاسوس نميباشند ، يوسف گفت : شما چند برادريد ؟ گفتند : ما دوازده برادر بوديم ده نفر به جهت خريد غله آمده‌ايم يوسف گفت : آن دو برادر شما چه شدند ؟ ايشان گفتند كه : برادر بزرگترين را گرگ خورد و برادر كوچكترين كه پدر را با او محبتى زياده از حد است پيش او گذاشته‌ايم يوسف بايشان گفت كه بضاعت خود را پيش از رفيقان خود بياريد تا بفرمائيم كه عوض آن بشما طعام دهند و بمحافظان غلات حكم كرد كه بزدى كارسازى ايشان بكنيد .
وَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ
و چون يوسف تجهيز جهاز ايشان كرد يعنى بار فرمود