عجب دوازدهم - آنكه چون يوسف را بفروختند و او را از وطن آباء و اجداد به بلاد بيداد غريبى رحلت فرمودند « 1 » ، اطراف و اكناف آن بقعه مر يوسف را وداع مىكردند تا در نقول ، چنين استماع افتاد « 2 » ، كه از هر جانبى ندائى شنيدى . كه « السّلام عليك يا يوسف » آزاد فرود آمدى و بنده روان شدى ، شادمان نزول فرمودى ، و اسير كوچ « 3 » كردى ، معروف حلول نمودى ، و مجهول ارتحال كردى ، در وطن مقيمانه متوطن بودى ، اكنون در محن غريبانه راه پيش گرفتى .
بيت
شربتى از لب لعلش ، نچشيديم و برفت * روى مهپيكر « 4 » او سير نديديم و برفت
گوئى از صحبت ما نيك به تنگ آمده بود * بار بربسته « 5 » به گردش نرسيديم و برفت
عجب سيزدهم - آنكه يوسف عليه السلام را چون در راه گذر « 6 » به قبر مادر افتاد ، خود را از شتر فروافكند تا زيارت قبر مادر كند ، غلامى بود ، سياه « 7 » ، موكل بر آن شاه بود ، طبانچه بر روى چون ماه او زد وحوش « 8 » و ستوران بر آن غلام ناتمام نفرين قرين كردند و به دعاى بد قرين نمودند .
عجب چهاردهم - آنكه چون طپانچه نامبارك آن غلام بر روى مبارك آن ماه « 9 » تمام رسيد ، صاعقهء از آن واقعهء ، در ميان قوم افتاد ، ابرى بر حوالى خاص « 10 » و عام آن قافله درآمد و همه را فروگرفت و طوفان عظيم پديد آمد و كيفيت حال
هامش
( 1 ) - د : رحلت مىفرمودند .
( 2 ) - د : و بر ذات اطلاع دست داد .
( 3 ) - د : و اسير كوچه گرديدى .
( 4 ) - د - ح : روى مهطلعت او .
( 5 ) - د : بربست .
( 6 ) - در راه چون گذرش بقبر مادر افتاد .
( 7 ) - د : غلامى سياه كه بر وى موكل بود طپانچه بر ماه روى او زد .
( 8 ) - د : ستوران .
( 9 ) - د : بر روى متبرك آن ماه تمام آمد .
( 10 ) - د : خواص .