و اندوه يعقوب مكروب را ميفزودند « 1 » تا به زبان حال مىگفت :
* * *
گر به قدر سوزش دل چشم من بگريستى * بر دل من مرغ و ماهى تن به تن بگريستى
گر من از درد جدائى نوحهپرداز آمدى * ماتمى بودى كه در وى مرد و زن بگريستى
شعلهء آهم اگر بر كوه و صحرا تافتى « 2 » * سنگ خارا بر دل پردرد من بگريستى
جام هجران در كشيدم كاش بتوانستمى « 3 » * چون صراحى در ميان مرد و زن بگريستى
عجب هفتم - آنكه چون يوسف را در چاه افكندند و با پيراهن خونآلود به نزديك پدر بازگرديدند و گناه در گردن گرگ انداختند ، ددان در آن صحرا « 4 » همه ناله و غوغا درگرفتند ، و بمناجات واهب العطايا جلّ ذكره مشغول گشتند كه اى بار خدايا ، اگر دستورى دهى ما اين قوم را به انياب انتقام پاره پاره گردانيم و داد يوسف نامراد ازيشان بستانيم .
روايتست كه ندائى بسمع « 5 » ايشان در دادند ، كه اى سباع شما تسكين ورزيد كه عاقبت ، اين طائفه را مغلوب گردانيم « 6 » و يوسف را بر ايشان تفضيل « 7 » دهيم و خلعت عزّ و شرف پوشانيم و او را بر سرير « 8 » سلطنت بنشانيم ، آنگاه ددان از ناله و خروش ساكن و خاموش گشتند .
هامش
( 1 ) - د : مىافزودند .
( 2 ) - د : مرغ و ماهى تن به تن بر حال من بگريستى .
( 3 ) - اين بيت در نسخه ح نيست .
( 4 ) - د : و آن صحرا را همه در ناله و غوغا درگرفتند .
( 5 ) - د - ح : بسمع آن ددان .
( 6 ) - د : گردانم .
( 7 ) - د : بر ايشان فضل نهم .
( 8 ) - د : بر سرير سروى سلطنت .