معلوم نبود ، تا « 1 » بقرائن دانستند كه سبب اين آفت عظيم چه بود .
و روايتى ديگر « 2 » آنكه هم از ابر آوازى شنيدند كه گويندهء مىگفت ، اى قوم هيچ مىدانيد كه چه مىكنيد و نسبت به كه تعرّض مىرسانيد به عزّت مولاى من كه مرا برسم عذاب بر شما فرستاده « 3 » است كه اگر عزّت اين فرزند ارجمند « 4 » نداريد شما را فروگيرم و در حيطهء خود محبوس گردانم تا به قيامت .
عجب پانزدهم - دعا كردن يوسف و تسكين يافتن آن فتنه از قافله .
عجب شانزدهم - در معرض بيع من يزيد در آوردن يوسف را در بازار مصر و عجايبى در آن حين بظهور پيوستن ، چنان كه در محل خود مبيّن گردد .
عجب هفدهم - آنكه عزيز مصر بهر نقدى « 5 » كه داشت در بهاى يوسف بداد چنان كه خزائن وى از نقود و جواهر خالى شد ، ايزد تعالى آن خزاين باز مملو گردانيد بهتر از آنچه پيشتر بود .
عجب هشدهم - عجايبى كه در حال صحبت « 6 » زليخا با وى بوقوع پيوست ، و آن نيز مشروح مرقوم رقم كلك بيان خواهد شد انشاءالله تعالى .
عجب نوزدهم - آنكه يوسف در آن خلوت با زليخا « 7 » چندان كه آز و نيازمندى و آرزومندى فهم مىكرد . هر لحظه ، بند ازار خود « 8 » استوارتر مىكرد .
تا چند عقد بر بند ازار وى معقود گشته بود و آن بندها همه در وقت
« وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها »
در سخن « 9 » درآمدند ، و همه آن بندها پند مىدادند .
عجب بيستم - صيحهء جبرئيل كه اى يوسف نام تو در ميان پيغمبران مذكور باشد و عمل تو به عمل مفسدان نه سزد .
هامش
( 1 ) - د : بعد از آن بقرائن .
( 2 ) - د : در روايتى هست .
( 3 ) - د - ح : برسم عذاب بشما فرستاد .
( 4 ) - د - ح : كه اگر عزت اين فرزند ارجمند ندارند شما را فروگيرم .
( 5 ) - د : هر نقدى .
( 6 ) - د : صحبت .
( 7 ) - د - خ : چندانكه از وى تملق و آرزومندى فهم مىكرد .
( 8 ) - د : بندى بر آزار خود .
( 9 ) - د : به سخن .