يعقوب از ما زبونتر هيچ جانورى نيافتند كه خون وى به دروغ « 1 » بر پيراهن يوسف مالند .
عجب پنجم - آنكه خانهء بود كه در آن خانه يعقوب « 2 » تربيت يوسف مىفرمود بعد از مفارقت يوسف آن خانه به ناله و گريه درآمد و به هاىهاى بر درد فراق يوسف بگريست .
قطعه
به خدائى كه آفريد وصال * مرهم ريش سينهء عشاق
كه به نزديك هيچ عاقل نيست * هيچ دردى بتر ز درد فراق
اى درويش درد فراق درديست ، كه هيچ چيز از آن خالى « 3 » نيست ، تا آوردهاند كه نوح « 4 » آن روز كه تيشه از براى ترتيب كشتى بر چوب مىزد ، در ضرب اول طراقى بسمع نوح عليه السلام رسيد « 5 » چنان كه عادتست .
نوح از صعوبت آن آواز متحير شد . بسرش ندا « 6 » در دادند كه اين طراق از شدت « 7 » فراقست .
* * *
چون درد فراق در جهان چيست بگو * عاجز ز فراق ناشده كيست بگو
گويند مرا كه در فراقش مگرى * آن كيست كه از فراق نگريست بگو
عجب ششم - آنكه يوسف را كبوتران بود كه گاهى با ايشان انس گرفتى چون خبر هلاك يوسف بسمع يعقوب رسيد ، آن كبوتران خويش « 8 » را بر ديوارها مىزدند
هامش
( 1 ) - د : به دروغى .
( 2 ) - كه يعقوب .
( 3 ) - د - ح : از آن درد .
( 4 ) - د - ح : نوح نجى .
( 5 ) - د : بسمع نوح آمد .
( 6 ) - د : خبر دارند .
( 7 ) - د - ح : از شدت الم فراقست .
( 8 ) - د : خود را بر در و ديوار مىزدند .