همه رسته گردى ، درويش را نه دنيا مطلوبست ، و نه عقبى « 1 » ، طلب كردن دنيا رنجوريست ، و طلب كردن عقبى مزدوريست ، مزدور به بهشت نازد ، عارف به دوست ، از صوفى خود چه گويم كه صوفى خود ، براى اوست . ( كه عارف خود اوست ) .
بيت
بيشترا بيشترا چند ازين راه زنى « 2 » * چون تو منى و من توام چند توئى من منى
نور حقيم و ، او زجاج « 3 » چند بود اين لجاج * از چه گريزد چنين روشنئى ز روشنى
روح يكى دان و تن گشته عدد صد هزار * همچو كه باد « 4 » بهار در صفت روغنى
چند لغت در جهان جمله بمعنى يكيست * آب يكى گشته چون مشربها بشكنى « 5 »
ما همه يك گوهريم يك خرد و يك سريم * ليك دوئى گشتهايم زين فلك منحنى
اما وجه يازدهم « 6 » آنست كه در اين قصّه احوال چند طائفه مذكور است كه همه را عاقبت به خير بود و خوبترين قصهها ، قصّهء كسانى است كه عاقبتشان بخير باشد ، مثل برادران يوسف « 7 » كه جفا كردند و به رحمت رسيدند .
يعقوب به فراق مبتلا گشت و آخر به مواصلت مشرف شد . زليخا فراق كشيد « 8 » عاقبت بوصال محبوب فائز آمد .
هامش
( 1 ) - چ : نه عقبى محبوب .
( 2 ) - د : ره زنى . ح : چند زنى ره زنى .
( 3 ) - د - ح : نور حقيقت و زجاج چند بود اين لجاج .
( 4 ) - چ : همچه كه بادامها .
( 5 ) - ح : گشت چون مشربها بشكنى .
( 6 ) - د : اما وجه دوازدهم .
( 7 ) - د : مثلا برادران يوسف .
( 8 ) - د - ح : فراق بسيار .