القصّه - چون نزد يوسف درآمدند پدر و مادر را باعزاز و اكرام تمام نزد خود جاى داد و معنى
« آوى إِلَيْهِ »
ضمّهما و اعتنقها يعنى پدر و مادر خويش را در كنار گرفت .
و در « ابويه » علما را اقوالست : يكى آنست كه مراد از مادر خالهء او است كه مسمّى بود به « ليّا » و خاله را مادر خواند زيرا كه در نكاح پدر درآمده بود ، بعد از آنكه مادر يوسف راحيل و قيل « تحيا » در نفاس برادر وى بنيامين فوت شده بود چنان كه پيش از اين سمت گذارش يافت .
و نيز در عرف عرب خاله را مادر گويند و عم را پدر لقوله تعالى
« نَعْبُدُ إِلهَكَ وَ إِلهَ آبائِكَ إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ »
.
قول دويم آنست كه مروى « 1 » از حسن بصرى است ، رحمه اللّه كه گفت :
« انشر اللّه تعالى راحيل امّ يوسف من قبرها حتّى سجدت له تحقيقا للرّؤيا » . و اين روايت در تفسير كبير و كشف الاسرار و بسيارى از تفاسير و قصص مذكور است .
قول سيّم آنست كه در تفسير كبير مىگويد : كه مادر وى زنده بود تا به آن وقت كه بمصر آمدند و بملاقات يوسف مشرّف گشتند و اين قول بنا بر روايات مورّخان ارباب قصص بهغايت بعيد است و اللّه اعلم .
قوله تعالى
« وَ قالَ ادْخُلُوا مِصْرَ »
سدى رحمه اللّه گفت : كه اين سخن پيش از درآمدن ايشان گفت در مصر .
اگر كسى سؤال كند كه اوّل آيه دلالت مىكند كه ايشان بر يوسف درآمدند و آن در مصر بوده است و ترتيب كلام ناظر به آنست كه امر بدخول مصر بعد از آن دخول بوده است ، تلفيق ميان هر دو آنست كه مىشايد چنان كه قاعدهء ملوك است در صحرا خيمهء از براى نزول ايشان ترتيب كرده باشند ، و يعقوب با اولاد در آن خانه
هامش
( 1 ) - ح : مرويست از حسن بصرى .