كه دمبهدم رايحهء وصول از مهبّ قبول مىوزد و روح روحپرور فتوحگستر « انّ فى ربّكم ايّام دهركم نفحات » بمشام منزويان زواياى خمول و مستنيران اشعهء شمع وصول مىرسد و يهودا عنايت پيراهن رحمت
« وَ كانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً »
آورده بر روى يعقوب مكروب مىاندازد تا ديدهء بصيرت كه مدّتى از مشاهدهء محاسن ملكوتى و لطائف اسرار لاهوتى محجوب مىبوده بهيكبار بينا گردد و با يوسف حقيقت دست مؤانست در گردن مرافقت درآورده
« ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ »
.
آنجا يعقوب از بوى پيراهن بينا گشته ، چشم بگشاد و جهان را ديد
« فَارْتَدَّ بَصِيراً »
اينجا جانت به رايحهء رحمت چشم راحت بگشايد ، جانان را بيند كه
« وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ »
.
لمؤلفه عفى عنه « 1 »
بوئى ز زلفش « 2 » مىدمد اى عقل شيدا شو روان * باد بهارى مىوزد چون گل بصحرا شو روان
زان اقرب از حبل الوريد يعقوب جان بوئى شنيد * پيراهن يوسف رسيد اى ديده بينا شو روان
آه جمالش جلوهگر ، شد فاش اندر بحر و برّ * چون يافتى نور بصر سوى تماشا شو روان
زد آتش عشقش علم ، زان جانب لوح و قلم * زين فرش برتر نه قدم ، بر عرش بالا شو روان
در گوش جان آمد ندا ، از بارگاه كبريا * تو قطرهء آبى بيا هم سوى دريا شو روان
هامش
( 1 ) - ح : لمؤلفه قدس سره .
( 2 ) - ح : در كوش جان آمدند .