تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف ) — صفحة 751

مساهمون:

ص٧٥١
طالبان هر كس به قدر خود مرادى يافتند * عاشقان ديدار ما و زاهدان مزد عمل
ضعيفهء را ديدند كه مىگريست و مىگفت : « و اللّه لقد شبعت من الحياة حتّى لو وجدت الموت يباع لاشتريته شوقا الى اللّه تعالى و حبّا للقائه » سوگند به خداوندى كه از اين حيات فانى سير گشته‌ام و از قيد آب و خاك بشريّت كه مانع وصال حقيقت است به تنگ آمده‌ام چنان كه اگر دانم كه مرگ را مىفروشند به خريدارى وى مبادرت مىنمايم ، از غايت اشتياق بلقاء خداوند سبحانه و تعالى ، وى را گفتند : عجب اعتمادى دارى بر حسن عاقبت خويش مگر اعمال پسنديده پيش فرستادى ؟ گفت : نه و ليكن دوستدار ويم و بيقين مىدانم كه دوستان خود را عذاب نخواهد كرد . بيت
چون خلقتم آفريدى اوّل * آخر نگذاريم معطّل
گر مرگ رسد چرا هراسم * كآنراه منست مىشناسم
آن مرگ نه باغ و بوستانست * كو راه سراى دوستانست
تا چند كنم ز مرگ فرياد * گر مرگ از اوست مرگ من باد
لطيفهء ديگر -
« فَأَلْقُوهُ عَلى وَجْهِ أَبِي يَأْتِ بَصِيراً »
اى درويش به نزد اهل تفسير مقرر است كه آن پيراهن ، همان پيراهن بود كه به ابراهيم در وقت افكندن وى به آتش پوشانيده بودند و آن پيراهن از بهشت بود چنان كه مرقوم گشت . اى درويش ابراهيم را آتش حرقت بود و يعقوب را آتش فرقت و اين پيراهن سبب خلاص ابراهيم آمد از آتش حرقت و موجب استخلاص يعقوب شد از آتش فرقت ، ترا نيز توهّم از دو آتش است ، يكى آتش حرقت
« فَأَنْذَرْتُكُمْ ناراً تَلَظَّى »
و ديگر آتش فرقت
« كَلَّا إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ »
حقّ تعالى بكرم ترا پيراهنى داد كه آن را ايمان و معرفت گويند .
« وَ لِباسُ التَّقْوى
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف ) — صفحة 751 | معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )