ذلِكَ خَيْرٌ »
اشاره بهآنست و اين پيراهن ايمان درپوش ، تا خليلوار از آتش حرقت برهى و بلوث معاصى آلوده مكن ، تا يعقوب صفت از آتش فرقت نجات يا بى .
فى قوله تعالى
« فَأَلْقُوهُ عَلى وَجْهِ أَبِي يَأْتِ بَصِيراً »
روى گفت و چشم نگفت با وجود آنكه مراد از بصر بود كه معاودت نمايد .
و در اين باب لطيفهء بشنو كه به صد جان ارزان است - فرمود پيراهن را بر روى پدر اندازند و نام چشم نبرد زيرا كه از چشم وى در شكايت بود كه بعد از وى بر روى هيچ فرزند ننهاده بود .
نظير اين بشنو قوله تعالى
« وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ »
گفت در آن روز رويها به پروردگار خود جلّ جلاله نظر كنند ، روى را گفت و چشم را ياد نكرد ، با آنكه ناظر چشم است نه روى « كانّه سبحانه و تعالى يقول » اى بنده از چشم تو شكايت دارم كه به غير ما نظر كرده است اما از روى تو هيچ شكايت ندارم كه غير ما را سجود نكرده .
لطيفهء ديگر هم درين باب بشنو - كه
« فَأَلْقُوهُ عَلى وَجْهِ أَبِي يَأْتِ بَصِيراً »
بدان اى درويش كه تو نيز يعقوب وقت خودى كه از مكر برادران دهگانه حرص و آزها و غفلت و هوا و هوس و شهوت و طمع و حسد و خيانت و شبهت ، مدّت چندين سالست كه از مطلوب خود بازماندهء و از لقاى محبوب خود محروم گشتهء و در بيت الاحزان دنيا به ناله و زارى
« ادْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً »
درآمده و ديدهء بصيرت غيب بينت را كه پيرايه
« فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ »
است عيب عما پديد آمده و قامت استقامت « استقيموا و لن تحصوا ؟ » از شدّت بار انتظار دو تا گشته و تو يعقوبوار از لذّت مشاهدهء انوار جمال و جلال محبوب حقيقى بازماندهء .
تو نيز مىبايد به مقتضاى
« لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ »
چشم اميد بر راه نويد دارى