نشود ، و هم بشريت و فهم ملكيّت ، از ادراك معانى نهانى او دور است ، معجزه آن ممدوح سبكروح « قد جاءكم من اللّه من نوره » يار وفادار ارباب طلب است ، گل گلزار اسباب طرب است .
لمؤلفه
اى گل گلزار همه بلبلان * اى به تو آرام دل طالبان
آينه دار رخ شاهى توئى * مطلع انوار الهى تواى
مايدهء ربع معانى توئى * قاعدهء سبع مثانى توئى
مايهء هر مفلس و مسكين توئى * مونس جان من غمگين توئى
دست بفتراك تو خواهم زدن * با تو به خلوتگه وحدت شدن
درد مرا مايه درمان تو باش * بدرقه خدمت سلطان تو باش
زنگ ز مرآت دل من زداى * بر دلم اسرار حقيقت گشاى
مصقله بردار و مرا جلوه ده * در دل من نور خدا جلوه ده
برفكن اين پرده ز رخسار دوست * هان كه دلم عاشق ديدار اوست
جملهء ذرات وجود مرا * آينه سازد كه ببينم خدا
آنچه توانى به وصالم بكوش * خلعت خاصى به معينى بپوش
تاج كرامت بسر ما بنه * هر چه مراد است خدايا بده
[ در بيان احسنيت سوره يوسف « احسن القصص » ]
قال اللّه تعالى
« نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ »
ما بر تو مىخوانيم خوبترين قصهكردنى
« بِما أَوْحَيْنا إِلَيْكَ هذَا الْقُرْآنَ »
بطريق وحى بر تو به زبان جبرئيل اين سوره را
« وَ إِنْ كُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغافِلِينَ »
و به درستى كه بودى اى محمد پيش از آنكه وحى به تو فرستيم از غير واقفان از سورهء يوسف ( ع ) و اين « ان » مخففه است از مثقله به قرينهء لام
« لَمِنَ الْغافِلِينَ »
.
كشف - بدانكه لفظ قصص احتمال دو معنى دارد يكى اقتصاص كه مصدر است بمعنى قصه كردن تا تقدير چنين شود كه « نحن نقّص عليك احسن الاقتصاص » و ديگر بمعنى مفعول يعنى مقصوص بمعنى قصه كرده شده و تقدير