روزى بر شيخ سرّى سقطى درآمدم ، مردى « 1 » را ديدم نزد وى از هوش رفته بود ، از حال وى پرسيدم ، گفت آيتى از كلام شنيده ، و سرى از اسرار آن آيت بر وى مكشوف گشته در برابر آن هوش از وى زائل شده ، و نماز از وى فوت شده « 2 » شيخ جنيد مىفرمايد كه من گفتم همان آيت را باز به خوانيد ، باز خواندند به هوش باز آمد ، شيخ سرى ، از من پرسيد كه اين علم از كجا به تو رسيده ، من گفتم اى شيخ موجب رفتن نور ديده يعقوب ، ديدن پيراهن خونآلود بود ، باز سبب آمدن آن نور ديده ، همان ديدن پيراهن بود ، آن را كه نور ديده بجهة مخلوقى رفته باشد ، هم « 3 » به مخلوقى بازآيد زيرا كه حق تعالى را به غير حق تعالى « 4 » بدست نتوان آورد و از براى آنكه هر چه را خواهى به غير آن چيز بدست آرى او را بدان غير ببايد فريفتن ، تا منقاد تو گردد ، حق تعالى را به هيچچيز نتوان فريفت .
عقل گويد كه من او را به زبان بفريبم * عشق گويد كه خمش باش بجان بفريبم
جان به دو گويد رو بر من و بر خود تو مخند * چيست كو را نبود تاش بدان بفريبم
نيست غمگين و پرانديشه و مدهوش چو من * تا من او را به مى و رطل گران بفريبم
نيست مفتون جهان ، بسته اين عالم خاك * تا من او را به زر و ملك جهان بفريبم
او فرشته است اگر چه كه به صورت بشر است * شهوتى نيست كه او را به زنان بفريبم
نيست محجوب كه رنجور كنم خود را آه « 5 » * آه آهى كنم او را به فغان بفريبم
هامش
( 1 ) - ح : نضر اللّه مرقده را ديدم كه نزد وى .
( 2 ) - چ : گرديده .
( 3 ) - چ : هم از مهر حق تعالى .
( 4 ) - چ : زيرا كه حق تعالى به غير حق تعالى بدست نيايد .
( 5 ) - چ : من .