مصابرت از دست بيداد عشق و محبّت دريده ، دامنكشان و خونافشان به خانهاى خود معاودت نمودند ، از آن جمله دو مستورهء چرب زبان در منزل زليخا اقامت نموده متعهّد شدند كه ابواب مواصلت ميان محبّ و محبوب مفتوح ساخته ، فراش معاشرت مبسوط سازند ، گوئيا از اين معنى غافل بودند كه صديق شاهبازيست چشم از محسوسات مشهيّات دوخته و با طعمهء مرغان روحانى آموخته ، دستآموز شكاريان « 1 » تلبيس ابليس نشود و در دام صيّادان هوا و هوس گرفتار نيايد ، پس يكى از آن دو زن بر وجه تلطّف با يوسف گفت : اى پسر سعادتمند زليخا را چنين دربند هجر و مشقّت مپسند و رضاى او را موجب برخوردارى دان ، و از خوان وصال خويش نوميد نگردان ، چه او خورشيدى است در سايهء عفت پرورده ، پاكدامنى است كه قايد شوق تواش از راه برده ، و در انجمن ماهرويان آفتابيست در ميان انجم ، و در گلشن سمنبويان ، حورئيست « 2 » در صورت مردم .
* * *
برين « 3 » فيروزهگون سطح ملمّع * مه از شرم جمال او مقنّع
نهد گردون نثار « 4 » آن مهرو * همه زرهاى انجم « 5 » در ترازو
چه بنمايد گهر از درج ياقوت * شود دل را مفرّح روح را قوت
حديثش گوهرى در لعل يا بى « 6 » * دهانش ذرّهء در آفتابى
هامش
( 1 ) - ح : دستآموزشكايان .
( 2 ) - ح : حورانى است در صورت مرد .
( 3 ) - ح : درين فيروزهگون .
( 4 ) - ح - د : بزى آن مه .
( 5 ) - ح : عالم در ترازو
( 6 ) - ح : نابى .