سرّ ما اوحى نگنجد در ضمير جبرئيل * كشف اسرار لدنى كى كند امالكتاب
نقلست ، كه در اثناى اين گفت و شنود خواجه ( ع ) از حق تعالى پرسيد كه الهى امت مرا ازين خلوت كه امشب مرا با تست هيچ نصيبى خواهد بود .
فرمان آمد كه بلى اى محمد ، مرا با تو دو خلوت است ، يكى امشب و ديگرى در ميان صحابه چنان كه مبين گشت ، همچنين ما با امت تو دو خلوت كنيم . يكى در قبر يعنى در آن منزل بىروزن و در آن زاويه مرد و زن ، در آن كنج تنهائى . و در آن بيت الحزن يكتائى ، در آن وقت كه دوستان از سر قبر وى بازگردند و او را در محبس لحد تنها بگذارند ، اندر آن خلوت پروحشت او را استمالت دهم و با وى از روى شفقت خطاب كنم و گويم « عبدى أوحدوك ، عبدى أوحشوك ، و لو اقعدوا ، ما نفعوك ، فبعزتى و جلالى لارحمنك رحمة يتعجب منها الخلائق »
ابيات موافق مقال .
چو بستر كنم خاك و بالين ز خشت * در آن حفره بگشا ، درى از بهشت
فرست اندر آن كنج پرحسرتم * تحف روح و ريحان از آن حضرتم
چه گردد تنم در لحد چون غبار * بهر ذره جرمى ز من درگذار
خلوت ديگر با امت تو در آن روز پرسوز باشد كه عمامهء سياه تكوير بر سر آفتاب منير پيچند كه
« إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ »
خرقهء عباسى كدورت در بر نجوم با رجوم افكند كه
« إِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ »
كوههاى با شكوه را چون پيل شطرنج ، بر بساط بسيط غبرا ، بىجان روان گرداند كه
« وَ إِذَا الْجِبالُ سُيِّرَتْ »
در آن روز پرهيبت و سياست ، دشمنان را به سطوت و غضب گرفتار كنم انبيا را بگفت و شنيد امت مشغول گردانم ، محسنان را به ثواب مشعوف كنم ، ملائكه را به بتدبير مهمات بندگان بازدارم ، امتان عاصى جافى ترا از ميان اهل عرصات بيرون آورده در قبهء از قبّههاى بهشتى درآورم و نامه بندهء خود بدست وى دهم ،