و گويند آن ملك بيوسف ايمان آورد و متابعت دين يوسف مىنمود تا جان بقابض ارواح سپرد ، يوسف بعد از او در زمرهء احبا بود و بعد از ملك ريّان قابوس بن مصعب بن معاوية بن نمير بن بيلوان بن « 1 » فاران بن عمليق بر سرير سلطنت مستند گشت ، حضرت صديق چندانكه بدين توحيدش دلالت فرمود قبول نكرد .
القصه - چون عزيز به خريدن يوسف فايز گشت با زن خود زليخا كه مسمى « به راعيل » بود گفت :
« أَكْرِمِي مَثْواهُ »
اى احسنى اليه فى جميع حالاته من مأكول و مشروب و ملبوس .
اگر كسى سؤال كند كه حكمت در ذكر مثوى چه بود با آنكه مراد اكرام نفس وى بود يعنى نفرمود « اكرميه » و فرمود
« أَكْرِمِي مَثْواهُ »
جواب آنست كه تعبير به اين نوع الفاظ ، دليل است بر تعظيم و اجلال چنان كه گوئى : « سلام على المجلس الاعلى « 2 » » ، اگر كسى سؤال كند . كه سبب چه بود در امر باكرام آن حضرت جواب اين به وجوهى است .
وجه اول - در تيسير مىگويد : كه چون مالك مر يوسف را به عزيز فروخت و ثمن غالى در برابر ذات عالى معيّن و مقرر گشت ، يوسف مر مالك را از روى نصيحت فرمود كه اى مالك آنچه در بهاى من مقرّر گشته است ، از گرفتن آن امتناع نماى ، كه من از جمله احرارم و ثمن حرّ گرفتن جائز نيست ، و گويند در اين وقت نسب خويش با مالك در ميان آورد . مالك گفت : اى يوسف در آن وقت كه ترا به من فروختند چرا اظهار اين معنى ننمودى تا در استخلاص تو كوشيدمى و از انخراط در سلك رقيّت مانع آمدى ، فرمود در آن وقت امكان اظهار نبود كه هم از جانب برادران خوف ايذا و قتل مانع اظهار مىشد و هم از جانب قدس امر به اخفاء وارد مىگشت .
چون مالك برين واقعه مطلع گشت به پيش عزيز آمد و گفت من تاجرىام از تجار ولايت شما همواره در سايه دولت شما بفراغ بال مرفه الحال مىباشيم ، بنابراين
هامش
( 1 ) - ح : بلواس - د : بيلواس .
( 2 ) - ح : على المجلس العالى .