آنكه خورشيد اوج جمالى چون ماه در كاستن چرائى ؟ با آنكه بدر فلك كمالى ، هلالوار در ضعيفى انگشتنماى چرائى ؟
* * *
يقين دانم كه زد ماهى ترا راه * بگو روشن مرا تا كيست آن ماه
اگر بر آسمان باشد فرشته * ز نور قدسيان ذاتش سرشته
به تسبيح و دعاخوانم چنانش * كه آرم بر زمين از آسمانش
و گر باشد پرى در كوه و بيشه * عزايمخوانيم كار است پيشه
به تسخيرش عزايمها بخوانم * كنم در شيشه و پيشت نشانم
چون زليخا طريق مهربانى از دايه مشاهده نمود و فسونپردازى و افسانه خوانى وى دانست ، طريق راستى مسلوك داشته گفت : اى مادر مرا امر غريبى روى نموده كه تدبير آن در غايت « 1 » اشكال و تقرير آن موجب ملال است ، آنگاه تقرير واقعه خود نموده ، خوابى كه ديده بود بيان كرد .
دايه از براى تسكين خاطر وى گفت : كه اين خوابى بوده است شيطانى و كار ديو همه رنگ و ريو است ، صورت زشت را زيبا نمايد و بدان سبب آرام و قرار از آدمى بربايد .
زليخا گفت : ديو را چه يارا كه صورتى همچنين دلارا بآدمى تواند نمود و دل و جان از وى تواند ربود ؟
هامش
( 1 ) - الف - ح : كمال .