[ در معرض فروش گذاردن حضرت يوسف را ]
در تفسير كشف الاسرار مىگويد : كه چون يوسف را در جلوهگاه بر تخت عرض ، نقاب از جمال برداشتند هر كرا چشم بر روى وى افتاد همه مفتون وى گشتند و به هزار دل عاشق جمال وى شدند و ليكن با مشاهدهء جمال آن حضرت هيبتى همراه بود كه از غايت عظمت و ابهت در وى نتوانستند نگريستن .
نقلست « 1 » كه قطفير كه بعزيز مصر مشهور است ، در اين مجمع حاضر بود و گويند زليخا كه حليلهء وى بود مسمّاة به راعيل بنت رعابيل آوازهء حسن و جمال يوسف شنيد ، از عزيز اجازت حاصل كرده بر غرفه برآمده بود و نظارهء جمال يوسف مىنمود و مر او را واقعهء پيش ازين روى نموده بود كه همواره منتظر ظهور آن مىبود .
[ واقعه خواب ديدن زليخا حضرت يوسف را و دلباخته شدن به دو و قصهء بىقرارى وى ]
كيفيت واقعه چنان بود : كه وهب بن منبّه روايت كرده است كه پادشاهى بود در مغرب زمين و روايتى آنكه نام وى طيموس بود ، و بروايتى رعابيل چنان كه مذكور شد . و قول اول مختار « 2 » عبد الرحمن جامى است چنان كه فرمود :
* * *
چنين گفت آن سخن دان سخن سنج * كه در گنجينه بودش از گهر گنج
كه در مغرب زمين شاهى بناموس * همىزد كوس شاهى نام طيموس
ز فرقش تاج را اقبالمندى * ز پايش تخت را پايه بلندى
زليخا نام زيبا دخترى داشت * كه با او از همه عالم سرى داشت
سهىسروان هواداريش كردى * پرىرويان پرستاريش كردى
نه هرگز بر دلش بارى نشسته * نه يكبارش به پا خارى شكسته
دلى فارغ ز لعب چرخ دوار * نبودى غير لعبتبازيش كار ؟
بدينسان خرّم و دلشاد بودى * ز غمهاى جهان آزاد بودى
وهب بن منبّه مىگويد كه اين زليخا هفتساله بود كهء مر او را واقعهء غريب
هامش
( 1 ) - د : آوردهاند .
( 2 ) - الف : آن بزرگوار سامى مخدومالانامى نور الملة و الدين مولانا عبد الرحمن جامى نور اللّه تعالى مرقده المزكى و سقاه من الرحيق المختوم المصفى چنان كه فرمود .