دايه گفت بهر حال اين خيال از ضمير بيرون كن و دل از انديشه خالى گردان .
زليخا گفت : اگر اين كار بدست من بودى من خود را از اين غم و اندوه برهاندمى .
* * *
كنون تدبير كار از دست رفتست * عنان اختيار از دست رفتست
مرا نقشى نشسته در دل تنگ * كه بس محكمتر است از نقش بر سنگ
دايه دانست كه اين زخمى است كه به نصيحت مرحم نمىپذيرد بالفور نزد پادشاه آمده و مجلس خاص گردانيده واقعهء دختر چنان كه معلوم كرده بود پيش پدر تقرير نمود ، پدر از اين حال انديشمند گشت اطبا و منجمان و معبران بطلبيد طبيبان نبض وى ديده گفتند از علّتها و امراض مبرّاست و از اوجاع و علل معرّا ، منجمان در طالع و مولود وى ديدند « 1 » گفتند آن صورت ملك مصر بوده است كه در واقعه بوى نمودهاند و وى فريفته و ديوانه وى است .
ملك گفت : اين سخن را پوشيده داريد تا عاقبت آن به كجا انجامد .
گويند بر اين حال يك سال بگذشت ديگرباره زليخا همان صورت در خواب ديد كه بوى اقبال نمود ، زليخا بوى تقرب جسته سوگندش داد كه حال خود با من بيان كن و از حسب و نسب و منزل و مكان خويش مرا نشانى بازده .
آن صورت دلربا با زليخا مىگويد : كه من از اولاد آدمم و با تو در عالم غيب همدمم مىبايد كه در وفاى من باشى و بهر جفتى رضا ندهى كه عاقبت من از آن توام و تو از آن من ، من سرو ناز تو و تو بستان من ، اين بگفت و از نظر وى غايب گشت زليخا از خواب درآمد چنان آشفته كه از خورد و خواب برآمد .
هامش
( 1 ) - الف - ح : نظر كرده اظهار نمودند .