* * *
يكى صد گشت سودائى كه بودش * ز حد بكذشت غوغائى كه بودش
گويند زليخا به مرتبهء آشفته احوال گشت كه مهم وى به بند و زنجير قرار گرفت تا گويند كه ملك از براى وى قيدى زرين ساخته در ساق سيمين وى افكند و پاى وى « 1 » را به زنجير زرّين خلخال بر نهاد تا عارف جامى در تعريف آن بند چنين فرموده است .
* * *
بفرمودند پيچان مارى از زر * كه باشد مهرهوار از لعل و گوهر
به سيمين ساقش آن ماه گهر سنج * درآمد حلقه زن چون مار بر گنج
زليخا بود گنج خوبى ، آرى * بود هر گنج را ناچار مارى
چه زرّين مار زير دامنش خفت * ز ديده مهره مىباريد و مىگفت
مرا پاى دل اندر عشق بند است * همان بندم ازين عالمپسند است
سبك دستى چرخ عمرفرساى * بدين بندم چرا سازد گران پاى
زليخا را ديگر طاقت طاق گشته و ماه اصطبارش در محاق افتاده نزد پدر آمد و نقاب شرم از روى آزرم برداشته ، گفت : اى پدر اجازتم ده تا عزيمت مصر
هامش
( 1 ) - الف : آن سرو دل آرا .