شعلهء آهم اگر بر كوه و صحرا تافتى * سنگ خارا بر دل پردرد من بگريستى
آوردهاند : كه چون يعقوب دل بر مصابرت استوار كرد ، و پاى تحمّل به دامن اصطبار در كشيد ، زبان را از گفتگو بربست ، و پا از جستجو بازداشت ، و در مقام صبر و تحمل قدم بيفشرد ، چون ديدند كه در شكيبائى متمكن و مستقيمالحالست باز از آنجا كه كرشمههاى محبوبست ، خواستند كه او را در اضطراب درآرند ، و به بازخواست و عتاب محبوبانهاش ممتحن گردانند ، در ميان غم و اندوه ساعتى چشمش را بخواب به غنودند ، و جبرئيل را فرمودند اى جبرئيل يعقوب ميان به مصابرت بربسته است ، و مىخواهد كه در مقام مصابرت تمكن ورزد ، او را از آن پندار بيرون آر ، كه اين دعوى بسر برد ؟ مبادا بعجب مبتلا گردد ، گفت : خداوندا هر چه فرمائى بدان قيام نمايم ، فرمود : برو و در خواب خود را به صورت يوسف آراسته در نظر وى درآر ، جبرئيل در صورت يوسف هفدهساله حلهء سبز پوشيده ، قضيب جنّت در دست گرفته ، بزيب و زينت آراسته و پيراسته در پيش « 1 » دل يعقوب گذر كرد و يعقوب به ديدار وى ابتهاج نموده ، به زبان حال به اين مقال گويا شد .
* * *
ماها ، ز كدام آسمان آمدهء * سروا ، ز كدام بوستان آمدهء
اندر تن مردهام چو جان آمدهء * زانسان كه دلم خواست چنان آمدهء
از كمال استعجال هر دم با وى اين خطاب مىكرد .
توئى برابر من يا خيال در نظرم * كه من بطالع خود هرگز اين گمان نبرم
هامش
( 1 ) - د : در محاذى .