اى مرغ نامهبر ، پر تو گر نبستهاند * بر پر ، و زان ديار خبر ده كه تا كجاست
دل چون چراغ كشته شد از ياد سرو خويش * زان شمع روزگار خبر ده كه تا كجا است
[ واقعه حزن و اندوه و گريه يعقوب از درد فراق يوسف ]
نقلست : كه در اثناى اين جزع و فزع ، جبرئيل نازل شده خطاب فرمود كه يا نبىاللّه مقدّسان ملاء اعلى را بگريه آوردى ، و مسبحان صوامع قدسى را به نوحه انداختى ، حقّ تعالى مىفرمايد كه تا كى فرشتگان را بگريانى و دلهاى معصومان را به آتش فراق خويش بسوزانى . گفت : اى جبرئيل پس چكنم گفت مهمات بصبر برآيد ، و مستعجل بسر در آيد .
يعقوب گفت اى برادر بعد از اين بصبر « 1 » گريزم و شكيبائى و تحمل كشيدن بار جدائى از حق تعالى در خواهم ، قوله تعالى
« فَصَبْرٌ جَمِيلٌ »
( اى صبرى صبر جميل ) يا چنين تقدير كنيم كه
« فَصَبْرٌ جَمِيلٌ »
. ( اجمل من الجزع ) .
« وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ »
يعنى يارى از خداى تعالى طلبم ، كه يارىدهندهء وى است مرا بر آنجه صفت مىكند .
و بعضى از مفسران گويند كه معنى وى آنست كه از حق تعالى يارى خواهم تا بر من مكشوف گرداند امر شما را و اين شبهة از پيش من برنخيزد . « 2 » ، تا حقيقت حال بر من مكشوف گردد .
آنگاه يعقوب به خانه درآمده در به روى خود دربست و سر بر زانوى تفكّر نهاد و پاى در دامن صبورى در كشيد ، وحوش صحرا و طيور هوا و دواب و هوام زمين كه از اين حال خبر يافته بودند از هر جنس جوق جوق مىآمدند ، و زمين
هامش
( 1 ) - د : در پناه گريزم .
( 2 ) - د - ح : برخيزد .