اشارت لطيفه « 1 » - اى درويش يوسف عزيز يعقوب بود هميشه او را عزيز داشتى و بنام هم عزيز خواندى ، هر چند برادران بر وى خوارى كردند آخرالامر عزيز آمد ، هم بجاه و مكنت چنان كه فرمود
« وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ »
و هم بنام و حشمت
« يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ »
.
يعقوب پيغمبر بود فرزند خود را عزيز خواند و آن مجاز سر به حقيقت نهاد و آن عزت لازم ذات او آمد ، حق تعالى مؤمنان را عزيز كرده و عزتشان در كلام نام برده
« وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ »
آنجا هر چند برادران خواستند تا او را خوار گردانند ، و عزّتش را به خوارى مبدّل كنند ، نتوانستند ، اينجا عزيز كردهء حق سبحانه و تعالى را شيطان لعين كى تواند كه خوار گرداند .
* * *
عزيزى و خوارى « 2 » تو بخشى و بس * عزيز تو خوارى نبيند ز كس
اى درويش چون يعقوب يوسف را به برادران سپرد و حق تعالى نپسنديد ، و هشتاد سالش بفراق مبتلا گردانيد ، تا گويند روزى در ميان بلا از غايت رنج و و عنا فرياد برآورد كه الهى عزيز من به من بازرسان ، جبرئيل آمد و گفت دوست حقيقى سلام مىرساند و بعد از آن مىفرمايد كه اگر عزيز تو بود چرا دادى ، و چون دادى اكنون چرا باز مىخواهى .
نكته - اكنون حق تعالى باز مىنمايد كه من از يعقوب نپسنديدم ، كه عزيز خود را به كسان داده ، كى پسندم كه عزيز خود را بدست شيطان اسير گردانم .
اشارتى در غايت لطافت بشنو - اى درويش اين واقعه كه يعقوب را با يوسف روى نموده ، نمودار احوال تست ، زيرا كه بدل نسبتى است و يوسف را به ايمان اشارتى ، آنجا يوسف محبوب بود و محبّ يعقوب ، و اينجا دل محبّ است و ايمان
هامش
( 1 ) - ح : نكته .
( 2 ) - ح : تو خوارى نه بيند .