تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف ) — صفحة 132

مساهمون:

ص١٣٢
تمنّت سلمى ان اموت بحبّها * و اسهل شىء عندنا ما تمنّت

[ حكايت مطربى كه معشوقه پادشاه بود و دل باختن عيار پيشهء به روى و گرفتار آمدن و سر بر سر سوداى عشق او گذاردن ]

حكايتى بر سبيل مثل بشنو : آورده‌اند كه مطربى بود در زيبائى يكتا ، و در خوش‌نوايى بىهمتا ، در زيبائى دلنواز ، و در نغمه‌سرائى خوش‌آواز ، در روزگار خود بىنظير بود ، و پادشاه وقت از وى ناگزير و از غايت محبت و تعلق خاطر كه پادشاه را بوى بود ، از وى پيمانى گرفته بود كه بصحبت هيچ‌كس « 1 » تقرّب نجويد و سرّ به بيگانه « 2 » و آشنا نگويد ، مگر عيار پيشهء بر آن مطرب مفتون شده بود و از عشق آن ليلى ، مجنون گشته ، روزى پيغامى بوى فرستاد ، كه آيا ملاقات ما با يكديگر به هيچ وجه ميسّر گردد تا نفسى در صحبت يار بفراغ بال بىمزاحمت اغيار برآريم و آن نفس را به حساب عمر شماريم ، مطرب در جواب گفت آرى ميّسر شود كه از سر « 3 » برخيزى عاشق در جواب معشوق گفت مردان بسر بخيلى نكنند . * *
كمترين بازيست اندر عاشقى جان باختن * بر بساط پاك‌بازى كفر و ايمان باختن
كار مردانست در يك‌دانه « 4 » نقد هر دو كون * حاصل آوردن به دشوارى و آسان باختن
شمع من تو خوش برون آ و ، و مفر « 5 » ما كشتنم * زانگه ناموزد كسى پروانه را جان باختن
اتفاقا روزى پادشاه در شكار بود عيار پيشه بجان مخاطره كرده ، مجلسى ترتيب نمود و شبى با مطرب بروز آورد على الصباح عيار پيشه ، در خيال مجلس شبانه ، در خمار و در خيال وصال آن يگانه مخمور ، به حمامى درآمد و مصراع بيتى كه
هامش
( 1 ) - د : نرود . ( 2 ) - د : و با بيگانه و آشنا سخن نگويد . ( 3 ) - د : اگر سر . ( 4 ) - ح : در يك دايه . د : داد . ( 5 ) - ح : عفر ما .