عالم بطون به فضاى عالم ظهور بيرون خراميد .
* *
نورسته گلى چو نار « 1 » خندان * چه نار و و چه گل هزار چندان
روشن گهرى ز تابناكى * شب روز كن سراى خاكى
يعقوب عليه السلام حاضر نبود ، همانا در صومعهء طاعت به « 2 » عبادت مشغول بود و دل و جان به جناب جانان به خدمت مشعوف ، كه ناگاه پيك حضرت جليل يعنى جبرئيل عليه السلام بيامد و تهنيت آورد و گفت السلام عليك يا ابا يوسف قرة عيناك « 3 » حق تعالى تو را فرزند ارجمندى كرامت فرمود كه در عالم عديم المثل باشد ، و او را يوسف نام نهاد .
و در روايت عرايس چنين گذشت كه اين نام در روز ميثاق آدم صفى عليه - السلام بر وى اجرا فرموده بود .
بعضى گويند عبرانيست و بعضى گويند عربيست مشتق از اسف و آن اندوه است است چرا كه بيشتر عمر مباركش مصروف به اندوه گشت .
[ بيان اوصاف حسن و جمال يوسف در اوان كودكى ]
پس يعقوب منبسط الحال به خانه معاودت نمود « 4 » ديد كه راحيل از ولادت فارغ گشته ، و يوسف را در پرده پيچيده ، يعقوب عليه السلام نظر فرمود شاهى ديد در نقاب ، و ماهى ديد در سحاب ، گوئيا درّ شبافروزى بود از درج نبوت به دستارچهء فتوت معقود ، يا درّ فيروزى بود « 5 » در درج برج رسالت در آسمان ايالت « 6 » مسعود در جبين مبين او نورى بود كه چندين سال در مرآت به جلوهء دل و سنججل « 7 » مصقولهء جان مىجست ، و نمىيافت در صورت با سيرت آن « 8 » معنى مشاهده كرد كه چندين گاه در صوامع ناسوت بعد از انكشاف براقع لاهوت مىطلبيد و نمىديد با وى بر زبان
هامش
( 1 ) - د : چه باغ خندان .
( 2 ) - د - ح : در صومعه به طاعت و عبادت .
( 3 ) - د : قرت عينك يوسف .
( 4 ) - د - ح : انتقال فرمود .
( 5 ) - د : يا در شبافروزى بود .
( 6 ) - د : بسالت .
( 7 ) - د : سجيل .
( 8 ) - د - ا : با سيرت او .