فى الليلة الظلماء » در اطراف و اكناف انجمن برآمده ، منادى محبت آوازهء حسن بىاندازهء « 1 » او به دروازهء سمع زليخا رسانيده ، طاوس محبوس ، روح مجروح زليخا را ، بر شاخسار اشتياق ، ببال اعتلاق « 2 » برپرانيده ، بلبل زبان خلق را در قفس « 3 » حلق ، به نواى
« قَدْ شَغَفَها حُبًّا »
درآورده .
طهارت ذيل يوسف ، در خلوتخانهء
« وَ راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ »
بر سر آورده ، اسرار
« قالَتْ هَيْتَ لَكَ »
بر طبق عرض پيش او ، آورده « 4 » .
سرپوش حيا بدست ابتلا ، از روى خوان اشتها برداشته ، جواب
« مَعاذَ اللَّهِ »
شنيده ، جمال برهان
« لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ »
لشگر
« إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ »
در معركهء عصمت ، هزيمت داده ، سپاه عزيمت
« وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ »
از گوشهء ميدان شهوت در تاخته ، غلغلهء شور
« وَ هَمَّ بِها »
در معسكر « 5 » عسكر نفس و هوا منتشر گردانيده ، قلعهء محكم « البنيان » عصمت را هفت در مقفل بگشاد ، و خدنگ
« ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً »
بر سنگ
« هِيَ راوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي »
رسيده ، شاهد عدل
« وَ شَهِدَ شاهِدٌ »
علم شهادت
« إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ »
به رئوس اشهاد برافراخته ، به خطاب شور و شغب
« إِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ »
در عالم انداخته ، مخدّرات لايمات
« فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ »
در مشاهدهء جمالش از غايت حيرت ، دستها بريده ، يوسف بىمايهء جنايت ، در روز بازار زندان سوداها كرده ، سكّان ساكنان « 6 » مصر تأويلات واقعات خود شنيده ، عزيز مصر ، در تأويل رؤياى سبع بقرات ، بكرّات و مرّات ، سرگردانيها كشيده ، يوسف به تعبير آن به تخت بخت ، سرافراز گشته ، منشور نبوّت بتوقيع سلطنت همساز كرده ، برادران از كوباكوبى دوران در پيش تخت سلطان فرياد
« مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ »
برآورده ، آفتاب نبوّت پردهء خمول از پيش نور وصول
هامش
( 1 ) - د : بىاندازهاش را .
( 2 ) - د - ح : عاشق شدن برپرانيده .
( 3 ) - د - ح : قفص .
( 4 ) - د - ح : بدون او .
( 5 ) - د - ح : در معركه عسكر .
( 6 ) - مساكن مصر .