ت
تا اين كالبد در گور نرود از شرّ نفس خود ايمن مباش ص 69
تا قرب نبود قربت نبود ص 38
تا نيست نشوى علم دين بيان نتوانى كردن ص 56
تيغ ذو الفقار را هم بازوى على مىبايد ص 6
ج
جان آنگه گيرد سخنت كه تو با جان شوى ص 7
جوانمرد آن باشد كه مستحقّ رنجانيدن را نرنجاند ص 67
چ
چو از باطل جستى به حق رسيدى ص 73
چون ترا جان نباشد سخنان ترا كى جان باشد ص 6
ح
حكمت و لطيفه از ذات ايمان خيزد ص 52
حلاوت در قال نيست حلاوت در حال است ص 102
خ
خرد آنست كه از طبع ناايمنست ص 69
خنك آنكه چشمش بخسبد و دلش نخسبد ص 64
د
دوست شجاع را دوست مىدارد ص 27
ده اسب نقش كنى بر ديوار هيچ نيرزد ص 7
ديدن غير جنس هر ساعتى مرگ بود ص 54