تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى ) — صفحة 661

مساهمون:

ص٦٦١
بىطاقت و عاشق را فراغت حاصل گردد ! در باب طلب گويد : حقيقت طلب در خوف است و مرد اين كار بس بزرگ و درد آن عيان و او را ديده‌اى بىگمان باشد ، اگر طالبى ، بايد راه را پاك كنى و ترك آب و خاك كنى .
چند جُستم تا بيابم من از آن دلبر نشان * تا گمان اندر يقين آمد يقين اندر گمان
چون حقيقت بنگريدم زو نبد خالى يكى * عاشق و معشوق من بودم اندر آستان
در باب ذكر گويد : ذكر يا به زبان است يا به جنان يا به جان ، ذكر به زبان و جنان عبادت است و ذكر به جان سعادت است ، اوّلى در عالم اسم و دوّمى در عالم صفت و سوّمى در عالم ذات است .
در عشق تو گه مست و گهى پست شدم * در ياد تو گه نيست گهى هست شدم
در هستى و در نيستيم گر نگرى * يك‌بارگى اى نگار از دست شدم
گفتار پنجم در عتاب : مقصود از عتاب دوست ، خطاب با او است تا قصهء عشق دراز كند ، و مدتى با دوست راز كند ، و چون معشوق بخواهد با وى راز كند عاشق عتاب آغاز كند !
خوبان صنما عتاب چندين نكنند * هر روز يكى اسبِ جفا زين نكنند
عاشق‌كشى و ستمگرى هر دو بهم * با دل‌شدگان ! دلبرا ، آن نكنند !
در باب مريد و مراد گويد : كار مريد با جستجو و كار مراد با گفتگو است ! مريد در رياضت و مراد در عنايت است .
يك قوم به اختيار خود بىخبرند * يك قوم در اختيار حق بىخطرند
بگذشته ز هر دو ، قومى دگرند * كز خويشتن به خويشتن همىبرگذرند !
در باب جنون گويد : جنون از خود بريده و به دوست نرسيده ! نه به خود آگاه ، نه به دوست راه ، جنون در هستى ، مستى را نهايت است و در نيستى مستى را بدايت ، مرد آگاه از خود بىآگاه گردد و جنون مرد را از خود گمراه سازد .
از دولت تو شِكَر به پيمانه برند * وز كوى تو عاشقانِ ديوانه برند
در باب عشق گويد : عشق آتش سوزان و درياى بىكران ، همه جان است و هم جان را جان و قصّهء بىپايان ، خرد در او حيران و دل دريافت وى ناتوان ، نهان‌كنندهء عيان ، و عيان‌كنندهء نهان ! هم آتش است هم آب ، هم تاريكى است هم آفتاب ! درد نيست ليكن عاشق را به درد آرد ، هرچند مايهء راحت ، ليكن پيرايهء آفت است .
آن كس كه كمال عشق خود را بشناخت * معشوقهء ذوق عشق با عشق شناخت
در باب وفا گويد : وفا دستگاه مشتاق است و پايگاه عشّاق ، وفا آنست كه با دوست باشد چنان كه در دوستى خلل نيارد .
اى آنكه مانده‌اى به طمع بر وصال خويش * نشنيده‌اى كه عشق سراسر بلا بود !
پروانهء ضعيف كند جان و دل نثار * تا پيش شمع يك نفس او را بقا بود

6 - رباعيات خواجه انصارى :

براى نمونه چند رباعى : 1 - در باب عشق به خدا :
يا رب ز شراب عشق سرمستم كن * در عشق خودت نيست كن و هستم كن
از هرچه جز عشق خود ، تهى دستم كن * يكباره به بند عشق پا بستم كن