بنگر ! - اى سليمان چشم نگاه دار تا نبينى ! كه هرچه چشم نبيند دل نخواهد ! و باطل مشنو كه باطل نور دل ببرد !
سوره 27 آيه 18
18 -
حَتَّى إِذا أَتَوْا عَلى وادِ النَّمْلِ .
آيه . چون سليمان به وادى نمل رسيد ، باد سخن مورچه را از مسافت دور به گوش وى رسانيد كه گفت : اى مورچگان به جاهاى خود درآئيد . سليمان را سخن پادشاه مورچگان و حسن سياست وى بر رعيت خوش آمد ، آنگاه فرمان داد تا پادشاه موران را بياوردند ، او را ديد مانند زاهدان جامهء سياه پوشيده و بسان چاكران كمر به ميان بسته ، پرسيد كه آن سخن : ( تا سپاه سليمان شما را پاى مال نكند ) از كجا گفتى ؟ و خرد كردن ما به شما كجا رسيده ؟ شما در بيابان و ما در هوا ! و نيز دانستهاى كه من پيغمبرم و با عصمت پيغمبران ، من هرگز عدل فرونگذارم و بر كسى ستم نكنم ! و لشكريان را نگذارم كه شما را بكوبند ! پادشاه موران گفت : من خود عدل تو دانسته و شناختهام و عذر تو انگيختهام كه گفتم
وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ
يعنى آنها نمىفهمند ، اما اينكه فرمودى كوبيدن شما در هوا به ما كه در زمين هستيم چون مىرسد ؟ منظور من كوبيدن دل بود ! ترسيدم كه ايشان نعمت و مملكت تو ببينند و آرزوى دنيا و نعمت آن كنند و از سر وقت و زهد خويش بيفتند ، و درويش را آن نيكوتر بود كه جاه و جلال توانگران نبيند ! تا از راه خويش منحرف نشود .
آنگاه سليمان پرسيد تو را لشكر چند است ، گفت من پادشاه آنان هستم و چهل هزار سرهنگ دارم و زير دست هر سرهنگى چهل هزار ياور است و هر ياورى هزار مور دارد ! سليمان پرسيد : چرا ايشان را بيرون نياوردى و بر روى زمين نرويد ؟ گفت : اى سليمان ما را مملكت روى زمين مىدادند ، ولى نخواستم و زير زمين اختيار كرديم تا جز خدا كسى حال ما را نداند ! آنگاه گفت : اى سليمان ، از نعمتها كه خداوند به تو داده يكى را بگوى ، گفت : خداوند ، باد را مركب من ساخته ! پادشاه مور گفت : دانى اين چه معنى دارد ؟ يعنى كه هرچه در اين دنيا به تو داديم همه چون باد است ! كه درآيد و نپايد و برود ! !
تفسير لفظى [ آيات 20 الى 37 ]
20 -
وَ تَفَقَّدَ الطَّيْرَ فَقالَ ما لِيَ لا أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ كانَ مِنَ الْغائِبِينَ .
سليمان مرغ هدهد را باز جست و نيافت گفت چيست مرا كه هدهد را نمىبينم ! يا از ناديدگان شده ؟
21 -
لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَدِيداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطانٍ مُبِينٍ .
هرآينه او را عذاب سختى خواهم كرد يا گلوى او را مىبرم ! يا عذرى آشكار بر من آورد ( اگر بىجهت غايب شده ) !
22 -
فَمَكَثَ غَيْرَ بَعِيدٍ فَقالَ أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ .
پس هدهد درنگ كرد و نه دير پيدا گشت ، و گفت : چيزى بدانستم و ديدم و به آن رسيدم كه تو به آن نرسيدى ! و براى تو از سبا خبرى يقين آوردهام !
23 -
إِنِّي وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَ أُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ وَ لَها عَرْشٌ عَظِيمٌ .
هدهد گفت : من زنى را در آنجا يافتم كه بر آنها پادشاهى مىكرد و او را آنچه در پادشاهى دربايست داده بودند و او را تختى بزرگوار است !
24 -
وَجَدْتُها وَ قَوْمَها يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ فَهُمْ لا يَهْتَدُونَ .
او را و قوم او را يافتم كه سواى خدا آفتاب را مىپرستيدند و شيطان