تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى ) — صفحة 170

مساهمون:

ص١٧٠
نيست عشق لايزالى را در آن دل هيچ كار * كو هنوز اندر صفات خويش مانده است استوار
لطيفه : درجهء اول علم ، علم حقيقت است و پس از آن عين حقيقت است و سپس حق حقيقت است ! علم حقيقت عبارت از معرفت حق است ، و عين حقيقت عبارت از وجود است ، و حقّ حقيقت عبارت از فنا است ! معرفت ، شناخت است ، و وجود يافت است ، و از شناخت تا يافت هزار وادى در پيش است ! جنيد گفت : طايفهء از عارفان كه يافت مىجويند ، به شناخت فرونمىآيند ، اى بيچاره تو را يافت او چون بود ؟ كه در شناخت او عاجزى ؟ از او پرسيدند كه يافت او چون بود ؟ جنيد از جا برخاست و جواب نداد ! يعنى كه جواب به دل دهند نه به زبان ، او كه دارد خود داند ! پير طريقت گفت : از يافت خدا نور ايمان آيد ، نه به نور ايمان يافت خدا آيد ! آن كس كه به نور ايمان خداى جويد ، همچنان است كه به نور ستاره ، خورشيد جويد ! خداوند به قدرت خود قائم ، در عزّت خود قيّوم ، و به عزّت خود بعيد ، و به لطف خود قريب ، كبرياء او عزيز ، شأن او عظيم ، احديّت او جليل ، و صمديّت او قدّيس است .

سوره 27 آيه 17

17 -
وَ حُشِرَ لِسُلَيْمانَ جُنُودُهُ .
آيه . در خبر است كه سليمان با سپاهش بر مركب باد همىرفت ، مردى را ديد كه به كشاورزى مشغول و به سليمان و سپاه او از پريان و آدميان و مرغان نگريست و در شگفت شد و گفت پادشاهى بزرگى به سليمان داده شده ! - باد اين سخن را به گوش سليمان رسانيد ، همان‌دم سليمان از مركب باد نزد آن مرد آمد و گفت : سخن تو شنيدم و آمدم به تو بگويم كه يك سپاسگزارى كه خداوند قبول كند از مرد مؤمن ، به مراتب از ملك و مملكت آل داود بهتر و بالاتر است ! آن مرد گفت : خداوند تو را از همّ و غمّ دور كند كه مرا از همّ و غمّ رهائى دادى ! حكايتى ديگر از سليمان و زارع نقل شده كه داراى لطف بسيار است : نوشته‌اند : سليمان كه با لشكريان خود بر مركب باد مىگذشت ، كشاورزى را ديد كه با بيل كار مىكند و هيچ به حشمت سليمان و سپاه او نمىنگرد ! سليمان در شگفت شد و گفت ما از هرجا گذشتيم كس نبود كه ما را و حشمت ما را نظاره نكند و پيش خود گفت اين مرد يا خيلى زيرك و دانا و عارف است ، يا بسيار نادان و جاهل است ، پس فرمان ايست داد ، سليمان فرود آمد و گفت : اى جوان‌مرد ، جهانيان را شكوه و هيبت ما در دل است و از سياست ما ترسند ! و چون ملك ما را بينند در شگفت اندر شوند ! و تو هيچ بما ننگرى و تعجب نكنى ؟ و اين نوعى استخفاف و بىاعتنائى است كه همىكنى ! آن مرد گفت : حاشا و كلّا كه چنان كنم ، چگونه در مملكت تو استخفافى از دل كسى گذر كند ! لكن اى سليمان ، من در نظارهء جلال حق و قدرت او چنان مستغرق هستم كه نيروى نظارهء ديگران ندارم ! اى سليمان عمر من اين يك نفس است كه مىگذرد اگر به نظاره خلق آن را ضايع كنم ، آنگاه عمر من بر من تاوان بود ! سليمان گفت : اكنون حاجتى از من بخواه اگر حاجتى در دل دارى ؟ گفت : آرى حاجتى در دل دارم و دير است كه من در آرزوى آن حاجتم و آن اين است كه مرا از دوزخ رها كن سليمان گفت : اين نه كار من است كه كار آفريدگار عالم است ! گفت : پس تو هم چون من عاجزى و از عاجز حاجت خواستن به چه روى بود ؟ سليمان دانست كه مرد هشيار و بيدار است پس او را گفت : مرا پندى ده ! گفت : اى سليمان در ولايت حاضر منگر بلكه در عاقبت