نفس در پيش دارى كه در آن گردابهاى پرخطر و مغرق و مهلك است ، و نهنگان جانرباى در كمين ، و ناچار از آن دريا بايد عبور كرد تا به ساحل امن و سلامت رسى ، از اخلاص كشتى به سه طبقه ساز ، يكى بيم ، ديگرى اميد ، و سوّمى رضا .
آنگاه بادبان صدق بر آن بند ، و بر مهبّ صباى اطّلاع ما بدار كه ما خود چنان كه بايد راند و آنجا كه بايد راند خود رانيم .
خداوند در اين آيت به اشارت مىگويد : بندهء من ، تدبير كار خود با من واگذار و خويشتن يكسره به من بسپار و تصرّف خود دور دار ، كه تو محمول لطف مائى و محمول كريمان نمىافتد و غرق نشود .
پير طريقت گويد : خدايا ، تا مهر تو پيدا گشت همه مهرها جفا گشت ، و تا نيكى تو پيدا گشت همه جفاها وفا گشت ، خداوندا ، ما نه ارزانى بوديم تا ما را برگزيدى و نه ناارزانى بوديم كه به غلط برگزيدى ، بلكه به خود ارزانى كردى تا برگزيدى و هر عيب كه مىديدى بپوشيدى !
40 -
حَتَّى إِذا جاءَ أَمْرُنا وَ فارَ التَّنُّورُ .
آيه . چون خداوند قهّار به صفت سياست ، كمينگاه مكر بر آن بىحرمتان و بيگانگان گشود ، توفان عذاب فرا سر ايشان نشست ، از خداوند جبّار به نوح پيغمبر فرمان آمد كه هركه را ما در ازل در پناه لطف و جوار رحمت خود گرفتيم ، امروز تو او را در پناه خود گير و در كشتى نشان كه امروز از رستگاران است و فردا از نواختگان و در ازل از خواندگان است . آن دم شيطان آمد كه مرا در كشتى جاى ده ! نوح گفت : تو از راندگانى و اينجا جاى خواندگان است ! شيطان گفت : ندانستى كه من از مهلتيافتگان تا روز رستاخيزم ؟ و امروز جز در كشتى تو جائى براى من نيست . ندا آمد كه اى نوح شيطان را سوار كن كه : در رشته كشند با جواهر شبهى !
شگفت آنكه نوح پسر خود را مىخواند و شيطان را مىراند ، فرمان آمد كه شيطان را بردار و پسر را بگذار تا بدانى كه اسرار تقدير بر قياس خلق نيست ! و مىگويد : من آن كنم كه خود دانم و كس را به حكم من اعتراض نيست .
41 -
وَ قالَ ارْكَبُوا فِيها بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها وَ مُرْساها .
آيه . نام خدا آرامش دل مؤمنان است و شفاى درد بيماردلان ، و آسايش اندوهناكان .
پير طريقت گفت : خداوندا ، نامت نور ديدهء آشنايان ، يادت آئين منزل مشتاقان ، يافتت فراغ دل مريدان ، مهرت انس جان دوستان .
45 -
فَقالَ رَبِّ إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي .
آيه . پير طريقت گفت : درگاه حق عزيز است و پيشگاه قدس او عظيم ، سراپردهء قهرزده ، الوان كبرياء بركشيده ، بساط عظمت گسترانيده ، كس را نرسد كه گستاخى ( بستاخى ) بر آن بساط كند جز به فرمان او ، نديدى كه نوح بستاخى كرد و گفت : پسر من از اهل من است ، جواب شنيد كه نه او از اهل تو نيست !
موسى بر بساط جلال و عظمت ، انبساطى نمود و ربّ ارنى گفت ، جواب لنترانى شنيد ولى مصطفى شب قربت و كرامت كه به حضرت اعلى رسيد و آن بساط عظمت بديد ، سر در پيش افكند و هيچ نگفت ! حرمت جلال احديّت را نگاه داشت و خاموش گشته و گوش فراداشته تا چه فرمان آيد ؟ و دستور چه دهد ؟ - ندا آمد : اى محمّد تو را دستور داديم ، زبان به دعا و ثنا بگشاى و ما را به پاكى بستاى . مصطفى در نگريست آن جلال و عظمت را بديد ، دانست كه كمال ثناى مخلوق هرگز به بدايت جلال خالق نرسد و ثناى خود همچون چراغ ديد در برابر آفتاب و قطره در برابر دريا ! گفت : خداوندا ، مرا چه رسد كه توانم ثناى تو گويم ؟ فرمان آمد كه اى محمّد بستاخى كن ، بخواه تا بخشم ، بگوى تا نيوشم كه :
من آن توأم تو آن من باش ز دل * بستاخى كن چرا نشينى تو خجل