امراض اعضاء سفليه است ؛ خواه مرض در عضو مستقر باشد مانند قولنج و يا صعود كرده به شركت مرض عضو اسفل به اعضاء عاليه .
و قيد اخير جهت ادخال دُوار و سَدر و مانند آن است . و دُوار و سَدر از امراض دِماغيهاند و دماغ از اعضاء عاليه است و حُقنه ، مىنمايند « 1 » در علاج آن هر دو ؛ به جهت آن كه ابخره [ اى ] كه سبب دُوار و سَدراند ، از گُرده و طحال صعود نمودهاند و گُرده و طحال از اعضاء سُفليهاند ؛ پس فى الحقيقة دُوار و سَدر در تحت امراض گُرده و طِحالاند » .
بدان كه ضعف اين قول ظاهر است ؛ زيرا كه انحصار استعمال حقنهها در امراض اعضاء سُفليه بى دليل است ؛ زيرا كه فعل حقنه ، اسهال و تليين و امّالهء مادّه است و جذب از اعضاء عاليه ؛ به جهت آن كه هر مقدار از اثفال موجودهء محتقنهء محتبسهء امعاء را كه به ازلاق و قوّت مسهله دفع مىنمايند ، باز تأثير در بقايا نموده آنها را ترقيق و ازلاق داده ، به جهت ضرورت خلا به جاى آنها مىآيند و مندفع مىگردند .
و چون رطوبات بدنيه اتّصال به يك ديگر دارند [ لذا ] جزئا فجزءا ميل به اسافل مىنمايند از اعالى ، همچنين رياح متولّده از آن فضول . و لهذا استاد « ابقراط » امر نموده در اورام دماغيه به استعمال حقنه و منع كرده در آن امراض از استعمال مقيى ، مگر هنگامى كه مرض به مشاركت معده باشد .
به سوى اين معنى كه ذكر يافت - كه حقنه جذب از اعالى مىنمايد - در حديث شريف مذكور كه « حقنه دواست و ليكن بزرگ مىگرداند بطن را » اشاره شده است ؛ زيرا كه مقرّر است كه حقنه منقِّى اسافل است و در اين اختلافى نيست . و با اين كه اگر جذب از اعالى ننمايد ، بايد كه مهزول و لاغر كنندهء بطن باشد . و چون فرمودند كه « بزرگ كنندهء بطن است » ، البتّه بايد كه جذب از اعالى به سوى خود نمايد موادّ را ؛ تا باعث كِبَر آن گردد در حالتى كه نِقى و پاكيزه از فضول رديه شده باشد .
و اگر گويند : در اين صورت محتاج به جذب از اعالى نيست ، بلكه غذاى وارده بدان از راه دهان كافى است از براى تسمين آن ؛ زيرا كه مانع تسمين آن فضول رديه معده بود و چون
هامش
( 1 ) . الف : مىنمايد .