خود به زودى آن را مىرساند و خود نيز غذائيتى دارد و كافور اثر ماء الشعير را به زودى به قلب مىرساند جهت اختصاصى كه به قلب دارد و نيز تبريد قوى مىنمايد .
و نيز از اين جمله است تركيب مرخيات محلِّله با روادع نزد تزائد اورام كه طبيعت مدبّره بدنيه - باذن خالقها جلّ اسمه - فعل و خاصّيت هر يك را به جاى لايق و مرض مخصوص خود مىرساند . و از آن ، اين امور غريبه و عجيبه بعيد نيست كه بسا امور دقيقهء عاليهء خفيه عاليهء بسيار غامضه صادر مىگردد ؛ زيرا كه خليفهء نفس و عقل است در عالم اجسام و حفظ تدبير بدن بدان مفوّض .
چهارم : آن كه آن دوا منافرت و مضادّت داشته باشد به ارواح و قوا و بعض اعضاء ؛ مانند افيون و ساير ادويهء مخدّره و سميه قويه و غير سمّيهء مسهله و غير مسهله كه محتاج به حافظ و مصلحاند ؛ مانند آن كه افيون را در ادويهء عين بدون زعفران و در اقراص و نزله بندها بدون زعفران و جندبيدستر و مشك و همچنين در ادويهء قلبيه بدون آنها به تنهايى استعمال نبايد نمود ؛ جهت آن كه مفنى ارواح و قوا و مطفى حرارت غريزيه است .
و ادويهء قويه و مسهلات سمّيه را بدون مصلحات و حافظات قوا و ارواح و اعضاء - خصوص اعضاء رئيسه و عامّة النفع مانند قلب و دماغ و كبد و معده و گرده و مثانه - مانند سقمونيا و غاريقون و دند و حبّ الملوك و امثال اينها بى صمغ و كتيرا و غيرها از مغريات و مصلحات و تشويه و تدبير و ادويهء حافظ ارواح و قوا جايز نيست و همچنين زنجار و امثال آن بدون صمغ « 1 » و موم و ادهان چنان چه ذكر يافت .
پنجم : آن كه آن دوا ، كريه الرايحة و يا بشع الطعم باشد و طبيعت آن را قبول ننمايد ؛ مانند حلتيت و صبر و خيارشنبر كه محتاجاند آن هر دو به اختلاط و امتزاج با دوايى خوشبو [ و ] نيكو طعم از قبيل زعفران و عسل ، و خيارشنبر با گلاب تا باعث قبول طبيعت و عدم نفرت و كسر سورت و رفع غائله و غثيان آنها گردد .
ششم : آن كه عضو به سبب شرافت و لطافت و شدّت ذكاى حسّ خود ، برداشت ادويهء قويه و حادّهء لذاعهء كاويه نداشته باشد ؛ مانند قلب و دماغ و چشم و فم معده كه به جهت
هامش
( 1 ) . ب : صموغ .