چه در دهان گيرند ، زود تجديد نكنند و بدان ملازم باشند .
فصل هشتم : در حكّة اللّسان ؛
يعنى خارش زبان . علاج : بعد تنقيه ، مضمضه كنند به آبگرم و بعده به شير شكر آميخته و بعده به سركه و روغن گل . و بدانند كه هليلهء زرد خاييدن و بر زبان ماليدن در استفراغ مادهء گرم زبان ، اثر تمام دارد .
فصل نهم : در ضِفْدَعُ اللّسان ؛
يعنى افزونى سخت غده مانند كه زير زبان پيدا شود . و اين از بلغم لزج افتد يا از خون كه بعد ريختن ، در اين جا اجزاى لطيف او به تحليل رود . علاج : بعد تنقيه ، نوشادر و زاج سوخته و زنگار و مُرّ با سركه آميخته ، بمالند و اگر دفع نشود ، دستكارى نمايند و هنگام قطع ، احتياط نمايند تا آن دو شريان كه زير زبان است ، بريده نشود .
فايده : گاه باشد كه مادهء ضِفْدَع به غايت متحجّر شود و چون پوست بالا بشكافند به مثابهء پاره سنگ برآيد و دفع گردد . و گاه باشد كه فزونى نرم زير زبان پديد آيد و چون بشكافند ، رطوبت غليظ برآيد و باز جمع آيد . و تدبيرش آن است كه بشكافند و پوست آن را به مقراض ، تمام بردارند با احتياط تا به شريان آسيبى نرسد .
فصل دهم : در فساد ذوق .
و وى آن است كه طعمى ناطبيعى همىآيد در ذائقه ، وقت تناول يا بدون آن و سبب اين ، غلبهء خلطى از اخلاط است و طعم بر آن دالّ . علاج : تنقيهء خلط غالب نمايند به فصد يا به اسهال و بعده غرغره فرمايند به سكنجبين .
فصل يازدهم : در بطلان ذوق ؛
يعنى هيچ مزه محسوس نشود . و گاه باشد كه حسّ لمس نيز باطل شود و از حرارت و برودت ، زبان منفعل نگردد و سبب اين علّت ، نفوذ مادهء رطب است در جرم عصب . علاج : بعد نضج و تنقيهء دماغ ، غرغره فرمايند به طبيخ عاقرقرحا و مويزج و خردل ، اگر حرارت نباشد و الّا گل سرخ و سماق بجوشانند و در طبيخ او سكنجبين يا مُرّى آميزند و تغرغر كنند .