و از آن توبه نمودهام ، و هر گاه آن گناه را به خاطر مىآورم به نماز خواندن ، توانمند مىشوم . مرد عابد گفت : آن گناه را به من هم بگو تا مرتكب آن گردم و در پى آن توبه كنم و در نتيجه برخواندن نماز توانمند شوم . شيطانك به دو گفت : به شهر برو و سراغ فلان روسپى را بگير و دو درهم به او بده و با او درآويز و كام خود برگير . عابد گفت : دو درهم را از كجا به دست آورم ؟ من با درهم آشنايى ندارم . شيطان از زير پاى خود دو درهم بيرون آورد و به او داد . عابد برخاست و با همان جامه و لباس خود كه در آن عبادت مىكرد وارد شهر شد و از خانهء آن زن جويا شد . مردم او را به خانهء آن زن راهنمايى كردند و گمان بردند براى پند دادن به آن زن آمده است . عابد به كنار آن زن رفت و دو درهم را پيش او انداخت و گفت : برخيز . زن برخاست و به درون اتاق خود رفت و به مرد عابد گفت : داخل شو .
عابد به اندرون رفت . آن زن به او گفت : اى مرد ! تو با شكل و شمايلى به خانهء من آمدهاى كه معمولا كسى با اين وضع نزد من نمىآيد . شرح حال خود را براى من بگو . عابد سرگذشت خود را براى آن زن بازگفت . زن گفت : اى بندهء خدا ! ترك گناه آسانتر از توبه كردن است و چنان نيست كه هر كه توبه كند توبهاش پذيرفته افتد ، به نظر مىرسد كه آن كس شيطان بوده كه در نظر تو تجسّم يافته است ، اكنون بازگرد كه ديگر كسى را نخواهى ديد . عابد بازگشت و آن زن همان شب خرقه تهى كرد ، و چون صبح شد ديدند بر در خانهاش نوشته شده : بر سر جنازهء فلان زن حاضر شويد كه او از اهل بهشت است . مردم همه در ترديد فرو رفتند و به خاطر همان دو دلى كه در كار او يافته بودند تا سه روز جنازهاش را به خاك نسپردند . خداى عزّ و جلّ به پيامبر آن زمان ( كه جز موسى بن عمران كسى ديگر را سراغ ندارم ) وحى فرمود : بر سر جنازهء فلان زن برو و بر آن نماز بخوان و به مردم بگو : بر او نماز گزارند كه من او را آمرزيدم و بهشت را بر او واجب كردم ، چون فلان بندهء مرا از گناه كردن باز داشت .
داستان مرد عابد و گدا
[ 585 ] ابو حمزه از امام باقر عليه السّلام روايت كرده كه فرمود : در ميان بنى اسرائيل مرد عابدى