پيامبر مىگريد ، و اين قطره از گريهء اوست ، و در آن سوى كوه چشمهاى است كه شب و روز آب از آن مىجوشد و غير قابل دسترسى است .
درمان درد چشم و درد سر
[ 583 ] سليم ، وابستهء على بن يقطين كه از درد چشم در عذاب بود گفت : ابو الحسن عليه السّلام بدون مراجعه از پيش خود به من نوشت : چرا از سرمهء ابو جعفر عليه السّلام بهره نمىگيرى : كافور رباحى يك جزء ، صبر اسقوطرى يك جز ، و اين هر دو را آسياب كن و از پارچهاى حرير بگذران و مانند سرمهء سنگ ماهى يك بار به چشم كش تا هر دردى در سر است پايين آورد و آن را از بدن بيرون برد .
داستان عابد بنى اسرائيل
[ 584 ] از امام صادق عليه السّلام روايت كردهاند كه فرمود : در ميان بنى اسرائيل مرد عابدى بود كه هرگز به دنيا آلوده نشده و گرد آن نگشته بود . شيطان سوتى زد كه همهء سپاهيانش گرد او جمع شدند . او بديشان گفت : كدام يك از شما توان گمراه كردن اين شخص را دارد ؟
يكى گفت : من . گفت : از چه راه به سراغش مىروى ؟ پاسخ داد : از راه زنها . شيطان گفت :
تو از عهدهء او برنمىآيى ، چون او زنان را نيازموده . ديگرى گفت : من . پرسيد : تو از چه راه گمراهش سازى ؟ گفت : از راه ميگسارى و خوشگذرانى . به دو گفت : تو هم اهل اين كار نيستى ، زيرا او اهل اينها نيست . سومى گفت : من او را گمراه مىكنم . پرسيد : چگونه ؟
گفت : از راه كار خير . شيطان گفت : برو كه تو حريف او هستى . شيطانك بيامد و در برابر او جايى را برگزيد و نماز آغازيد . آن عابد چنان بود كه مىخوابيد و استراحت مىكرد ولى شيطانك نه مىخوابيد و نه استراحت مىكرد . آن مرد عابد كه خود را در برابر او ناچيز مىديد و عبادت خود را خرد مىپنداشت ، نزد آن شيطانك رفت و به دو گفت : اى بندهء خدا ! چه چيز تو را به اين همه نماز خواندن نيرو بخشيده است ؟ او پاسخى نداد . بار دوم پرسيد . باز هم پاسخى نداد ، تا بار سوم كه پرسيد ، گفت : اى بندهء خدا ! من گناهى كردهام