آن دانشمند از جهان رخت بربست و پسرش به جا ماند تا اينكه پادشاه آن زمان خوابى ديد . سراغ آن مرد عالم را گرفت ، به او گفتند : از دنيا رفته است . پرسيد : آيا پسرى به جاى نهاده ؟ گفتند : آرى ، يك پسر دارد . پادشاه گفت او را پيش من آريد . كسى را سوى او فرستادند كه به نزد پادشاه بيايد . آن پسر با خود گفت : به خدا من نمىدانم پادشاه براى چه مرا احضار كرده و دانشى هم ندارم و اگر از من چيزى بپرسد بيگمان آبرويم خواهد رفت .
در اين هنگام سفارش پدرش را به خاطر آورد ، لذا به سوى همسايهاى كه علوم پدرش را فراگرفته بود رفته به او گفت : پادشاه مرا خواسته و من دليل آن را نمىدانم . پدرم به من دستور داده كه هر گاه به چيزى نياز يافتم سوى تو بيايم . آن مرد گفت : ولى من مىدانم براى چه تو را خواسته و اگر به تو بگويم و آن وقت خداوند چيزى نصيب تو كرد مال هر دوى ما باشد . آن جوان گفت : آرى . مرد او را سوگند داد و پيمان استوارى از او گرفت كه به اين قرارداد عمل كند ، و آن جوانك نيز پيمان استوارى با او بست و قول قطعى داد كه به قرارداد عمل كند . آن مرد به او گفت : پادشاه خوابى ديده و مىخواهد از تو بپرسد خوابى را كه ديده در چه زمانى واقع خواهد شد ؟ و تو در پاسخ او بگو : زمان گرگ باشد . آن جوانك به نزد پادشاه آمد و پادشاه به او گفت : مىدانى چرا در پى تو فرستادم ؟ گفت : تو به نزد من فرستادهاى تا از من بپرسى خوابى كه ديدهاى چه هنگام واقع شود ؟ پادشاه گفت :
راست گفتى ، اكنون بگو چه زمانى خواهد بود ؟ او پاسخ داد : زمان گرگ است . پادشاه دستور داد جايزهاى به او بدهند . جوان جايزه را گرفت و به خانهء خود بازگشت و به وعدهاى كه به آن مرد داده بود وفا نكرد و سهم او را نپرداخت و با خود گفت : شايد اين مال براى من تا پايان عمر كافى باشد و از اين پس نيز محتاج سؤال از مرد نشوم و نظير سؤالى كه از من پرسيدند از من نپرسند . اين گذشت تا اينكه دوباره پادشاه خوابى ديده و به سراغ همان جوان فرستاد . جوان از كردهء خويش نادم شد و با خود گفت : من كه دانشى ندارم تا به نزد پادشاه بروم و از سويى نمىدانم با اين پيمانشكنى و بىوفايى كه با آن مرد دانشمند كردهام چگونه نزدش بروم . ولى باز با خود گفت : به هر روى به نزد او مىروم و از او پوزش مىخواهم و برايش قسم مىخورم تا شايد دوباره مرا آگاه سازد . پس نزد آن مرد
بهشت كافى (ترجمه روضه كافى) (فارسى) — صفحة 412
مساهمون: آژير
ص٤١٢