تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بهشت كافى (ترجمه روضه كافى) (فارسى) — صفحة 413

مساهمون:

ص٤١٣
آمد و به او گفت : من آنچه نبايد بكنم كردم و به پيمانمان وفا نكردم و اكنون نيز پولى كه به دستم رسيد باقى نمانده و دوباره به تو نياز يافته‌ام ، تو را به خدا سوگند كه مرا شرمنده و خوار نكنى ، و من اين بار با تو پيمان استوارى مىبندم كه چيزى نصيب من نشود جز آنكه به طور يكسان از آن هر دومان باشد ، و اينك پادشاه مرا خواسته و نمىدانم اين بار چه سؤالى دارد . آن مرد گفت : پادشاه دوباره خوابى ديده ، مىخواهد از تو بپرسد خوابى كه ديده در چه زمانى خواهد بود ، تو در پاسخ او بگو : زمان قوچ . جوانك نزد پادشاه آمد و بر او وارد شد پس پادشاه از او پرسيد : مىدانى براى چه سراغ تو فرستاده‌ام . گفت : آرى ، خوابى ديده‌اى و مىخواهى بپرسى در چه زمان خواهد بود . پادشاه گفت : راست گفتى ، اكنون بگو چه زمانى است ؟ گفت : زمان قوچ است . پادشاه دستور داد جايزه‌اى به او دادند . جوانك جايزه را گرفت و به خانه‌اش بازگشت و در كار خود به انديشه فرو رفت كه آيا اين بار به پيمان خود وفا كنم يا نه . گاهى تصميم مىگرفت و به وعده وفا كند و گاهى منصرف مىشد تا بالاخره با خود گفت : شايد بعد از اين ديگر من هيچ وقت نيازمند بدين مرد نشوم ، و بر آن شد تا پيمان خود بشكند و به قولى كه داده بود وفا نكرد . اين جريان هم گذشت و باز پادشاه خوابى ديد و به نزد آن جوان فرستاد . جوانك از پيمان‌شكنى با آن مرد پشيمان شد و گفت : با اينكه دو بار پيمان شكسته‌ام اينك چه كنم و حال آنكه دانشى هم ندارم ، و سرانجام تصميم گرفت نزد همان مرد دانشمند برود . پس نزد او آمد و او را بخداى تبارك و تعالى سوگند داد و از او خواست كه اگر به او بياموزد اين بار به پيمان خود وفا كند و پيمان را محكم كرده به دو گفت : مرا با اين حال وامگذار و من از اين پس پيمان نخواهم شكست و به وعده‌اى كه داده‌ام وفا مىكنم . آن مرد از او پيمان گرفت و به دو گفت : او تو را خواسته تا از خوابى كه ديده از تو بپرسد كه اين زمان چه زمانى است ؟ و چون اين پرسش از تو پرسيد ، به او بگو : اين زمان ، زمان ترازو و ميزان است . جوان به نزد پادشاه آمد . پادشاه گفت : براى چه تو را خواستم ؟ او گفت : تو خوابى ديده‌اى و مىخواهى از من بپرسى كه در چه زمانى خواهد بود . پادشاه گفت : راست گفتى ، بگو در چه زمانى خواهد بود ؟ او گفت : زمان ترازو . پادشاه فرمان داد به او صله‌اى دادند و او آن را گرفت و نزد مرد