برد و در آنجا نگاهش داشت و آن حضرت با مردم در مجالسشان همنشين مىشد . در اين ميان كه روزى با گروهى از مردم نشسته بود و مردم از ايشان پرسشهايى مىپرسيدند ديد كه ترسايان از كوهى در آنجا بالا مىروند ، فرمود : اينان چه مىكنند آيا امروز عيدى دارند ؟ گفتند : نه اى فرزند پيامبر ، در اينجا عالمى دارند كه سالى يك روز نزد او مىروند و او را بيرون مىآورند و هر چه مىخواهند در سالى كه در پيش دارند از او مىپرسند .
امام عليه السّلام فرمود : آيا او چيزى هم مىداند ؟ گفتند : آرى او از آگاهترين مردمان است كه ياران حواريّين اصحاب عيسى عليه السّلام را درك كرده است . امام عليه السّلام فرمود : آيا مىتوان نزد او رفت ؟ گفتند : اين بسته به نظر شماست اى فرزند رسول اللَّه . راوى مىگويد : امام باقر عليه السّلام جامهء خود را بر سر كشيد و با ياران خود به سوى آن عالم نصرانى رفت و با ديگر مردم درآميختند تا بدان كوه رسيدند .
امام باقر عليه السّلام با ياران خود در ميانهء مسيحيان نشستند و ترسايان بساطى گستردند و بر آن پشتىها نهادند و سپس به درون رفتند و آن عالم را بيرون آوردند . او چشمان خود را زير و بالا كرد ؛ چشمانى كه همچون دو چشم افعى تيز و گيرا بودند . او سپس رو به امام كرد و گفت : اى شيخ ! آيا تو از مايى يا از امّت مرحومه ؟ امام عليه السّلام فرمود : از امّت مرحومه هستم . آن عالم گفت : آيا از علماى ايشانى يا از نادانانشان ؟ حضرت عليه السّلام فرمود : من از نادانان ايشان نيستم . عالم مسيحى گفت : تو از من مىپرسى يا من از تو بپرسم ؟ امام باقر عليه السّلام فرمود : تو از من بپرس . عالم مسيحى گفت : اى گروه مسيحيان ! او مردى است از امّت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كه مىگويد از من بپرس ، او بسيار مىداند و از مسائل پر است ، و سپس گفت : اى بندهء خدا ! به من بگو آن كدام ساعت است كه نه از شب است و نه از روز ؟ امام باقر عليه السّلام فرمود : ميان سپيدهدم تا برآمدن خورشيد . مسيحى پرسيد : اگر نه از شب است و نه از روز پس چه ساعتى است ؟ امام عليه السّلام فرمود : از ساعات بهشت است و در اين ساعت بيماران ما به هوش مىآيند .
مسيحى گفت : آيا باز من از تو بپرسم يا تو از من مىپرسى ؟ امام عليه السّلام فرمود : تو از من بپرس . مسيحى گفت : اى گروه مسيحيان ! اين فرد پر است از مسايل . به من بگو از
بهشت كافى (ترجمه روضه كافى) (فارسى) — صفحة 162
مساهمون: آژير
ص١٦٢